.
آیین شهریاری ایرانی -
اندیشه سیاسی و حکومتی کیقباد
#محمود_فاضلی_بیرجندی
اندیشه سیاسی و راه و روش حکومتی کیقباد آن بود که در آغاز پادشاهی بر همگان خواند و فردوسی آن را گزارش کرده است:
اگر پیل با پشه کین آورد
همی رخنه در داد و دین آورد
نخواهم به گیتی جز از راستی
که خشم خدای آورد کاستی
تنآسودن از رنج، کار من است
کجا خاک و آب است، گنج من است
هر آنکس کجا بازماند ز خورد
ندارد همی توشه کار و کرد
چراگاهشان بارگاه من است
هر آنکس که اندر سپاه من است.
بر پایه این اندیشه، پادشاه ایران آن کس است که:
۱. ستم پیلی را بر پشهای هم به حساب آورد و آن را رخنه در راه و روش حکمرانی خود میشمارد.
۲. از خشم خدای میترسد و راستی و نیکی پیشه میکند.
۳. خویشکاری خود را آسودن مردم از رنج میشناسد و هر آنجا را که خاک و آب باشد گنج خویش میداند.
۴. هم میگوید اگر کس توشه خوردن ندارد دربار شاهنشاهی ایران جای اوست. تواند به دربار آید تا گرسنه نماند ۰
.
آیین شهریاری ایرانی -
اندیشه سیاسی و حکومتی کیقباد
#محمود_فاضلی_بیرجندی
اندیشه سیاسی و راه و روش حکومتی کیقباد آن بود که در آغاز پادشاهی بر همگان خواند و فردوسی آن را گزارش کرده است:
اگر پیل با پشه کین آورد
همی رخنه در داد و دین آورد
نخواهم به گیتی جز از راستی
که خشم خدای آورد کاستی
تنآسودن از رنج، کار من است
کجا خاک و آب است، گنج من است
هر آنکس کجا بازماند ز خورد
ندارد همی توشه کار و کرد
چراگاهشان بارگاه من است
هر آنکس که اندر سپاه من است.
بر پایه این اندیشه، پادشاه ایران آن کس است که:
۱. ستم پیلی را بر پشهای هم به حساب آورد و آن را رخنه در راه و روش حکمرانی خود میشمارد.
۲. از خشم خدای میترسد و راستی و نیکی پیشه میکند.
۳. خویشکاری خود را آسودن مردم از رنج میشناسد و هر آنجا را که خاک و آب باشد گنج خویش میداند.
۴. هم میگوید اگر کس توشه خوردن ندارد دربار شاهنشاهی ایران جای اوست. تواند به دربار آید تا گرسنه نماند ۰
.
🔴 دیوان قطران تبریزی؛ اثباتی دیگر بر پیوستگی تاریخی ملت ایران
✍️ عرفان ایمانی دارستانی
چند روزی است که کتاب عزیز دیوان قطران تبریزی را تورّق میکنم. دیوان قطران را میتوان مختصری منظوم از وضعیت سیاسی و تاریخی آذربایجان در قرن پنجم دانست. این دیوان که توسط دکتر محمود عابدی و همکاران دانشمندش، تصحیح گردیده، دارای مقدمهای بسیار مفید و کامل و گیرا و گویاست. شعر قطران هرچند که بیشتر از هرچیز دیگری شامل مدح حکمرانان محلی آذربایجان، اران (نواحی شمال رود ارس که امروزه جمهوری باکو در آن قرار دارد) و ارمنستان امروزی است، اما بهشکلی بدیع دارای اطلاعات مفید و مستندی از وقایع دورۀ حیات شاعر در آذربایجان است.
پیش از قطران و با ورود اعراب به آذربایجان، گروههای بزرگی از قبایل و سواران و حکمرانان عرب برای کنترل این منطقه در آن حضور داشتند و به ترویج فرهنگ و زبان عربی میپرداختند و به جمعیتی در خور توجه رسیده و بافت جمعیتی منطقه را تغییر داده بودند. در زمان حیات قطران، تُرکان غز نیز به اشاره سلطان محمود غزنوی به سمت آذربایجان آمده و به جنگ و خونریزی میپرداختند. باتوجه به اختلاط بالای فرهنگی، چندین حکومت به صورت همزمان بر آذربایجان حکم میراندهاند و همین دستمایۀ فتح سهل آذربایجان توسط سلجوقیان در اواسط قرن پنجم شده است.
قطران را میتوان احیاگر نهضت پارسیسرایی در آذربایجان دانست، زیرا از قرن سوم تا زمان سرایش قطران، زبان فارسی در اشعار رو به افول بوده و بیشتر سخنوران به زبان دارالخلافۀ مسلمین شعر میسراییدند. اما قطران متأثر از خراسانیان، بدعت جدیدی میگذارد و مجدداً نهضت جدید سرایش شعر به پارسی را در آذربایجان و عراق عجم آغاز میکند. خود او در یکی از اشعارش، صراحتاً به این موضوع اشاره کرده و میگوید:
گر مرا بر شعرگویانِ جهان، رشک آمدی
من درِ شعر دَری بر شاعران نگشودمی
نکتۀ جالب توجه دیگر این است که اثری از ابیات یا حتی کلمات تُرکی در شعر قطران وجود ندارد. او در آغاز شاعری، یک دهقانزاده کم سن و سال بوده که خود مؤید این نکته است که فارسیدانی قطران نه از روی آموختن پارسی بلکه بهواسطۀ رواج زبان پارسی در آن منطقه است.
امر مهمتر این است که قطران در اقدامی ستودنی، بسیاری از کلمات پارسی سره را جایگزین کلمات رایج عربی نموده است که در این میان میتوان به
بخشیدهکردن (تقسیم)،
برنده نماز (عابد)،
بیشدان (علامه)،
پسندکار (راضی)،
تیمارکش (مغموم)،
خلیدهدل (ملول)،
دلگیر (معشوق)،
سپاسدار (شاکر)،
گشتهمرده (مقتول)، گوسپندکشان (قربان) و نگاریده (منقش) اشاره کرد. (صص هشتاد و نه و نود)
قطران هرچند در شاعری یک "شاعرِ متوسط و مداح" است اما اثر او بیش از هرچیز یک تاریخچۀ منظوم از اوضاع آذربایجان است که او را به شاعری مهم در تاریخ ادبیات ایران مبدل نموده است. باید برای تصحیح و مقدمۀ دلانگیز این اثر مهم، به دکتر عابدی و همکارانش درود و خدا قوت گفت.
💢
🔴 دیوان قطران تبریزی؛ اثباتی دیگر بر پیوستگی تاریخی ملت ایران
✍️ عرفان ایمانی دارستانی
چند روزی است که کتاب عزیز دیوان قطران تبریزی را تورّق میکنم. دیوان قطران را میتوان مختصری منظوم از وضعیت سیاسی و تاریخی آذربایجان در قرن پنجم دانست. این دیوان که توسط دکتر محمود عابدی و همکاران دانشمندش، تصحیح گردیده، دارای مقدمهای بسیار مفید و کامل و گیرا و گویاست. شعر قطران هرچند که بیشتر از هرچیز دیگری شامل مدح حکمرانان محلی آذربایجان، اران (نواحی شمال رود ارس که امروزه جمهوری باکو در آن قرار دارد) و ارمنستان امروزی است، اما بهشکلی بدیع دارای اطلاعات مفید و مستندی از وقایع دورۀ حیات شاعر در آذربایجان است.
پیش از قطران و با ورود اعراب به آذربایجان، گروههای بزرگی از قبایل و سواران و حکمرانان عرب برای کنترل این منطقه در آن حضور داشتند و به ترویج فرهنگ و زبان عربی میپرداختند و به جمعیتی در خور توجه رسیده و بافت جمعیتی منطقه را تغییر داده بودند. در زمان حیات قطران، تُرکان غز نیز به اشاره سلطان محمود غزنوی به سمت آذربایجان آمده و به جنگ و خونریزی میپرداختند. باتوجه به اختلاط بالای فرهنگی، چندین حکومت به صورت همزمان بر آذربایجان حکم میراندهاند و همین دستمایۀ فتح سهل آذربایجان توسط سلجوقیان در اواسط قرن پنجم شده است.
قطران را میتوان احیاگر نهضت پارسیسرایی در آذربایجان دانست، زیرا از قرن سوم تا زمان سرایش قطران، زبان فارسی در اشعار رو به افول بوده و بیشتر سخنوران به زبان دارالخلافۀ مسلمین شعر میسراییدند. اما قطران متأثر از خراسانیان، بدعت جدیدی میگذارد و مجدداً نهضت جدید سرایش شعر به پارسی را در آذربایجان و عراق عجم آغاز میکند. خود او در یکی از اشعارش، صراحتاً به این موضوع اشاره کرده و میگوید:
گر مرا بر شعرگویانِ جهان، رشک آمدی
من درِ شعر دَری بر شاعران نگشودمی
نکتۀ جالب توجه دیگر این است که اثری از ابیات یا حتی کلمات تُرکی در شعر قطران وجود ندارد. او در آغاز شاعری، یک دهقانزاده کم سن و سال بوده که خود مؤید این نکته است که فارسیدانی قطران نه از روی آموختن پارسی بلکه بهواسطۀ رواج زبان پارسی در آن منطقه است.
امر مهمتر این است که قطران در اقدامی ستودنی، بسیاری از کلمات پارسی سره را جایگزین کلمات رایج عربی نموده است که در این میان میتوان به
بخشیدهکردن (تقسیم)،
برنده نماز (عابد)،
بیشدان (علامه)،
پسندکار (راضی)،
تیمارکش (مغموم)،
خلیدهدل (ملول)،
دلگیر (معشوق)،
سپاسدار (شاکر)،
گشتهمرده (مقتول)، گوسپندکشان (قربان) و نگاریده (منقش) اشاره کرد. (صص هشتاد و نه و نود)
قطران هرچند در شاعری یک "شاعرِ متوسط و مداح" است اما اثر او بیش از هرچیز یک تاریخچۀ منظوم از اوضاع آذربایجان است که او را به شاعری مهم در تاریخ ادبیات ایران مبدل نموده است. باید برای تصحیح و مقدمۀ دلانگیز این اثر مهم، به دکتر عابدی و همکارانش درود و خدا قوت گفت.
💢
Audio
حلقه مطالعاتی: زبان و ادبیات فارسی، فرهنگ و هویت ایرانی،
پژوهشگاه علوم انسانی، فروردین ۱۴۰۴
نقد کتاب ایرانیان و رویای قرآن پارسی، نوشتهی دکتر محمود فتوحی
سخنرانان:
دکتر زینه عرفتپور
دکتر یوسف محمدنژاد
دکتر امید طبیبزاده
دکتر زاگرس زند
@ShahnameAlborz
پژوهشگاه علوم انسانی، فروردین ۱۴۰۴
نقد کتاب ایرانیان و رویای قرآن پارسی، نوشتهی دکتر محمود فتوحی
سخنرانان:
دکتر زینه عرفتپور
دکتر یوسف محمدنژاد
دکتر امید طبیبزاده
دکتر زاگرس زند
@ShahnameAlborz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فیلم از طرف جمال طاهری
Forwarded from ایراندل | IranDel
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 بیست و پنجم اردیبهشت ماه، روز بزرگداشتِ حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی و پاسداشتِ زبانِ ملّی فارسی
بیست و پنجم اردیبهشت ماه، روز نکوداشتِ حکیم فردوسی توسی، سرایندۀ شاهنامه - حماسه ملّی ایرانیان - است. مردی که خدایش «خداوند جان و خِرد» بود؛ نام او را سرآغاز گرفت؛ سپس کاخِ کوهپیکرِ سرودههایش را با «ستایشِ خِرَد و داد» پیافکند و هرچه را داشت خردمندانه، پایِ ساخت آن گذاشت تا بدانیم که راهِ بازجوییِ شکوه ایران و رسیدن به رهایی و رستگاری، جز از خِرَد نمیگذرد.
در جایی که شمشیرها نتوانستند از ایران، پاسداری کنند، فردوسی با قلم و اثرِ سترگِ خود، مقدماتِ استقلالِ فرهنگی ایران را از میدانِ جاذبۀ خلافتِ سنّی، فراهم کرد.
نگاره از حسین بهزاد
ضرب و خوانشِ فریدون طاهری
#مناسبتها
@IranDel_Channel
💢
بیست و پنجم اردیبهشت ماه، روز نکوداشتِ حکیم فردوسی توسی، سرایندۀ شاهنامه - حماسه ملّی ایرانیان - است. مردی که خدایش «خداوند جان و خِرد» بود؛ نام او را سرآغاز گرفت؛ سپس کاخِ کوهپیکرِ سرودههایش را با «ستایشِ خِرَد و داد» پیافکند و هرچه را داشت خردمندانه، پایِ ساخت آن گذاشت تا بدانیم که راهِ بازجوییِ شکوه ایران و رسیدن به رهایی و رستگاری، جز از خِرَد نمیگذرد.
در جایی که شمشیرها نتوانستند از ایران، پاسداری کنند، فردوسی با قلم و اثرِ سترگِ خود، مقدماتِ استقلالِ فرهنگی ایران را از میدانِ جاذبۀ خلافتِ سنّی، فراهم کرد.
نگاره از حسین بهزاد
ضرب و خوانشِ فریدون طاهری
#مناسبتها
@IranDel_Channel
💢
♻️به مناسبت بزرگداشت فردوسی کبیر ، ۲۵ اردیبهشت ماه
مفهوم ملیت و ایران
▪️این مفهوم را در آثار هیچیک از شاعران کهن از جمله مولانا و سعدی و حافظ نمیتوانیم حس کنیم، فقط شاهنامه است که در آن مفهوم یکپارچگی، قدمت تاریخی، هویت ایرانی و از این قبیل را میبینیم. یکی از نمونههای درخشان آن وقتی است که رستم میخواهد اسبی برای خود برگزیند (رخش)، وقتی بهای آن را از چوپان میپرسد، چوپان (رمز نگاهبان ایران) به او میگوید قیمت آن تمام ایران است.
ز چوپان بپرسید کاین اژدها ( = رخش )
به چندست و این را که خواهد بها؟
چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو ( = رخش ) راست کن روی ایران زمی
مر این ( = رخش ) را بر و بومِ ایران بهاست
بدین بر، تو خواهی جهان کرد راست
حتی در زمان خود فردوسی هم ایرانِ یکپارچه را نداشتیم، خراسان در دست محمود بود ،
ری در دست دیلمیان،
اصفهان را بعدها مسعود پسر محمود گرفت ۰
وقتی فردوسی از مازندران و اصفهان و سیستان سخن میگفت حس میکرد که وقتی همهٔ آنجاها ایران بوده است و دیگر نیست. شاید اینگونه افکار در نزد شعوبیه رایج بوده است۰
اما در شاعران و نویسندگان آن دوره و ادوار بعد مرسوم نبود. مثلاً از نظر سعدی ایران ملک فارس است و اتابک شاه فارس شاه ایران است. از نظر مولانا اساساً این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی است کان را نام نیست
حافظ ایران را یزد و شیراز و اصفهان و کرمان میدانست. اساساً واژهٔ ایران در این متون جز به ندرت به کار نرفته است. تنها فردوسی است که با این وسعت از ایران و ایرانیان و شاه ایران سخن میگوید چنان که در مرگ یزدگرد آخرین شاه ایران باستان میگوید:
فکنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
این اشعار فردوسی هنوز هم مو بر تن ایرانی راست میکند مخصوصاً اگر ایرانی - مانند بیشتر ادوار تاریخی _ ایرانی و ایران را در لبهٔ پرتگاههای خطرناک ببیند:
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی
نشستنگه شهریان بدی
کنون جای سختی و رنج و بلاست
نشستنگه تیز چنگ اژدهاست
شاهِ نامهها
استاد سیروس شمیسا
صص ۳۰۱–۳۰۰
مفهوم ملیت و ایران
▪️این مفهوم را در آثار هیچیک از شاعران کهن از جمله مولانا و سعدی و حافظ نمیتوانیم حس کنیم، فقط شاهنامه است که در آن مفهوم یکپارچگی، قدمت تاریخی، هویت ایرانی و از این قبیل را میبینیم. یکی از نمونههای درخشان آن وقتی است که رستم میخواهد اسبی برای خود برگزیند (رخش)، وقتی بهای آن را از چوپان میپرسد، چوپان (رمز نگاهبان ایران) به او میگوید قیمت آن تمام ایران است.
ز چوپان بپرسید کاین اژدها ( = رخش )
به چندست و این را که خواهد بها؟
چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو ( = رخش ) راست کن روی ایران زمی
مر این ( = رخش ) را بر و بومِ ایران بهاست
بدین بر، تو خواهی جهان کرد راست
حتی در زمان خود فردوسی هم ایرانِ یکپارچه را نداشتیم، خراسان در دست محمود بود ،
ری در دست دیلمیان،
اصفهان را بعدها مسعود پسر محمود گرفت ۰
وقتی فردوسی از مازندران و اصفهان و سیستان سخن میگفت حس میکرد که وقتی همهٔ آنجاها ایران بوده است و دیگر نیست. شاید اینگونه افکار در نزد شعوبیه رایج بوده است۰
اما در شاعران و نویسندگان آن دوره و ادوار بعد مرسوم نبود. مثلاً از نظر سعدی ایران ملک فارس است و اتابک شاه فارس شاه ایران است. از نظر مولانا اساساً این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی است کان را نام نیست
حافظ ایران را یزد و شیراز و اصفهان و کرمان میدانست. اساساً واژهٔ ایران در این متون جز به ندرت به کار نرفته است. تنها فردوسی است که با این وسعت از ایران و ایرانیان و شاه ایران سخن میگوید چنان که در مرگ یزدگرد آخرین شاه ایران باستان میگوید:
فکنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
این اشعار فردوسی هنوز هم مو بر تن ایرانی راست میکند مخصوصاً اگر ایرانی - مانند بیشتر ادوار تاریخی _ ایرانی و ایران را در لبهٔ پرتگاههای خطرناک ببیند:
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
همه جای جنگی سواران بدی
نشستنگه شهریان بدی
کنون جای سختی و رنج و بلاست
نشستنگه تیز چنگ اژدهاست
شاهِ نامهها
استاد سیروس شمیسا
صص ۳۰۱–۳۰۰
Forwarded from «گنجینه هنــر»
#خوشنویسی
#دمی_با_فردوسی_بزرگ
چپ و راست هر سو بتابم همی
سر و پای گیتی نیابم همی
یکی بد کند نیک پیش آیدش
جهان بنده و بخت خویش آیدش
یکی جز به نیکی زمین نسپرد
همی از نژندی فرو پژمرد
👤 فردوسی بزرگ
✍️ خوشنویس:
استاد امیرخانی
@Ganjineh_ye_Honar
#دمی_با_فردوسی_بزرگ
چپ و راست هر سو بتابم همی
سر و پای گیتی نیابم همی
یکی بد کند نیک پیش آیدش
جهان بنده و بخت خویش آیدش
یکی جز به نیکی زمین نسپرد
همی از نژندی فرو پژمرد
👤 فردوسی بزرگ
✍️ خوشنویس:
استاد امیرخانی
@Ganjineh_ye_Honar
Forwarded from دستیار هوشمند
ایران باستان.pdf
6.8 MB
ویرلست تازه
نگاهی به جایگاه منیژه در شاهنامه ، جمال محسن طاهری
شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پر زاغ ۰۰۰
فرو مانده گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادر قیر گون
تو گفتی شده ستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پر هراس
جرس بر کشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زآن درنگ دراز...
بیژن و منیژه با این فراز آغاز می شود ۰ شاعر سیمای دهشتاکی از روزگارِ خود و میهنِ خود را به نمایش می گذارد ۰ شبی تیره و دهشتناک ، میهنش را فرا گرفته است ، شبی که گَردونِ گَردان از جنبش ایستاده و خورشید در این سیاهی ، دست و پایش سست شده است ۰ سپهر هم در این شبِ خوفناک به خواب رفته ، نه آوای مرغی بهگوش می آید نه هرای ددی بر می خیزد ، زمانه هم از بیم و از دهشتی که او را فراگرفته به ناچار تن به خاموشی و خفقان سپرده است ۰ شاعر در چنین شبی که بر میهنش سایه افگنده ، به سرای خویش پناه می برد همسرِ مهربانش را می یابد و از او " شمع و چراغ " می خواهد ۰ مهربان همسرِ شاعر به باغ می آید شمع می آورد ، چراغ می آورد ، " می و نار و ترنج و بهی " می آورد ، " چنگی " هم در دستانش دارد همراه با یک جام شاهنشاهی ، جامی که روزگارِ شاهنشاهانِ پیشین بر پیکرش نگاریده شده است ۰ مهربانِ شاعر کتابی از ادب پهلوی را هم در انبان خویش دارد ، آن می گشاید ، کتابی که سرگذشت نیاکانش می باشد ۰
مهربانِ شاعر
گاهی نامه ی پهلوی می خواند ،
گاهی چنگ می نوازد ،
گاهی مَی می گسارد ،
تا شاعر بتواتد داستانِ میهنش را بِسُراید
بدان تنگی اندر بجَستم ز جای
یکی" مهربان " بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
مَی آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جامِ شاهنشاهی ( نامه شاهنشاهی )
مرا گفت شمعت چه باید همی ؟
شبِ تیره خوابت نیاید همی ؟!
بپیمای مَی تا یکی داستان
ز دفترت بر خوانم از باستان
شاعر داستان میهنش را می سرید آن گونه که مهربان همسرش از کتابی پهلوی باز می خواند تا این سیاهی دهشتاک نتواند خاطره های میهنش را از نگاه روزگاران پاک کند و فرهنگی دیگر ، این خاطره ها را ناپیدا سازد تا این شبِ دهشتناکِ نتواند داستان شاهان و پهلوانان مرز و بومش از خاطرهِ ایرانیان بزُداید و محو کند ۰ در پایان یک زن ، یک کتاب پهلوی ، شاعر را کامروا ساخته ، چشمِ قیر گون شب را دوخته و نخستین پرتو های روز و روزگار نو را بر میهنش آشکار می گرداند ۰ این جان مایه در داستان بیژن و منیژه از سوی پریدختِ دیگری آشکار می گردد که با " سخن و چاره جویی " خویش، همسرش را از چاهی به سیاهی چاه ارتنگ دیو رهایی می بخشد ۰
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شبِ تیره نو روز کرد ۰
.
.
نگاهی به جایگاه منیژه در شاهنامه ، جمال محسن طاهری
شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پر زاغ ۰۰۰
فرو مانده گردون گردان به جای
شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندر آن چادر قیر گون
تو گفتی شده ستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتن پر هراس
جرس بر کشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زآن درنگ دراز...
بیژن و منیژه با این فراز آغاز می شود ۰ شاعر سیمای دهشتاکی از روزگارِ خود و میهنِ خود را به نمایش می گذارد ۰ شبی تیره و دهشتناک ، میهنش را فرا گرفته است ، شبی که گَردونِ گَردان از جنبش ایستاده و خورشید در این سیاهی ، دست و پایش سست شده است ۰ سپهر هم در این شبِ خوفناک به خواب رفته ، نه آوای مرغی بهگوش می آید نه هرای ددی بر می خیزد ، زمانه هم از بیم و از دهشتی که او را فراگرفته به ناچار تن به خاموشی و خفقان سپرده است ۰ شاعر در چنین شبی که بر میهنش سایه افگنده ، به سرای خویش پناه می برد همسرِ مهربانش را می یابد و از او " شمع و چراغ " می خواهد ۰ مهربان همسرِ شاعر به باغ می آید شمع می آورد ، چراغ می آورد ، " می و نار و ترنج و بهی " می آورد ، " چنگی " هم در دستانش دارد همراه با یک جام شاهنشاهی ، جامی که روزگارِ شاهنشاهانِ پیشین بر پیکرش نگاریده شده است ۰ مهربانِ شاعر کتابی از ادب پهلوی را هم در انبان خویش دارد ، آن می گشاید ، کتابی که سرگذشت نیاکانش می باشد ۰
مهربانِ شاعر
گاهی نامه ی پهلوی می خواند ،
گاهی چنگ می نوازد ،
گاهی مَی می گسارد ،
تا شاعر بتواتد داستانِ میهنش را بِسُراید
بدان تنگی اندر بجَستم ز جای
یکی" مهربان " بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
مَی آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جامِ شاهنشاهی ( نامه شاهنشاهی )
مرا گفت شمعت چه باید همی ؟
شبِ تیره خوابت نیاید همی ؟!
بپیمای مَی تا یکی داستان
ز دفترت بر خوانم از باستان
شاعر داستان میهنش را می سرید آن گونه که مهربان همسرش از کتابی پهلوی باز می خواند تا این سیاهی دهشتاک نتواند خاطره های میهنش را از نگاه روزگاران پاک کند و فرهنگی دیگر ، این خاطره ها را ناپیدا سازد تا این شبِ دهشتناکِ نتواند داستان شاهان و پهلوانان مرز و بومش از خاطرهِ ایرانیان بزُداید و محو کند ۰ در پایان یک زن ، یک کتاب پهلوی ، شاعر را کامروا ساخته ، چشمِ قیر گون شب را دوخته و نخستین پرتو های روز و روزگار نو را بر میهنش آشکار می گرداند ۰ این جان مایه در داستان بیژن و منیژه از سوی پریدختِ دیگری آشکار می گردد که با " سخن و چاره جویی " خویش، همسرش را از چاهی به سیاهی چاه ارتنگ دیو رهایی می بخشد ۰
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شبِ تیره نو روز کرد ۰
.
.
۲
منیژه در جشن گاه سپندارمذگان بیژن را می رُباید
افراسیاب شاه توران دو دختر دارد که در شاهنامه هر دو همسران ایرانی بر می گزینند ۰ فریگیس که همسر سیاوش می شود و کیخسرو فرزند آنان است ۰ دیگر منیژه است که همسر بیژن می گردد و داستان بیژن و منیژه در شاهنامه از شکوه این شاهزاده تورانی داستان می گوید ۰
هنگام بهار و هنگامِ جشنِ سپندارمذگان است ، منیژه در مرز ایران توران جشنی به پا ساخته و دختران تورانی به چنگ نوازی و می گساری اند ۰ بیژن فرزند گیو و نبیره گودرز ، به فرمان کیخسرو برای سرکوبِ گراز ها به مرز ایران و توران می آید ، رزم می آزماید ، گراز ها را ناکار می کند ، سپس بیژن ، گذارش به جشن گاه می افتد ، منیژه او را می بیند و به چادر خویش مهمان می کند ، بیژن و منیژه سه روز و سه شب نردِ عشق می بازند و چون هنگام بازگشتنِ بیژن به ایران فرا می رسد ، منیژه او را بیهوش ساخته به شهر توران به کاخ افراسیاب می برد و چندی در آن جا دو دلداده به رامش به روزگار می گذرانند ۰
افراسیاب آگاه می شود که بیژن در توران زمین و در کاخ منیژه است و هنگامه ها بر پا ساخته است ، بیژن را دستگیر می کند و در چاه ارتنگ دیو در گرگساران به بند و به زنجیر می سپارد و منیژه را هم از کاخ شاهی بیرون می راند و همه گنج و گوهر و نام و نشان های شاهزادگی را از او می ستاند ۰ در چنین هنگامه ای که افراسیاب پیش لشکر و کشورش بی آبرو می شود دخترش را اینگونه می نگرد ۰
که را از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بد اختر اندر بود
این بیت نگاه افراسیاب است در زمانه ای ویژه که از رویدادی ویژه بر می خیزد ، وگرنه افراسیاب در شاهنامه هیچ نگاهِ زن ستیزانه به دختر یا همسرش ندارد ۰
بیژن در چاه ارتنگ دیو است و منیژه با جامه ای پاره ، بی درم و دینار ، تیمار دار همسر می گردد و روز گار به گدایی می گذراند ۰ خاندان گودرز و گیو ناآگاه از فرجام بیژن به کیخسرو پناه می برند و شاه ایران در آستانه نوروز در آتشکده ، در جام گیتی نمای خود بیژن را در گرگساران و در چاه ارتنگ دیو در بند تورانیان می بیند که دختری تیماردار اوست ۰ کیخسرو رستم را از سیستان به پارس می خواند و برای یافتن بیژن به توران زمین به کشور گرگساران روانه می دارد ، نه در جامه ی رزم آوران که در سیمای بازارگانان همراه با گنج و گوهر و پارچه های گران ۰
.
منیژه در جشن گاه سپندارمذگان بیژن را می رُباید
افراسیاب شاه توران دو دختر دارد که در شاهنامه هر دو همسران ایرانی بر می گزینند ۰ فریگیس که همسر سیاوش می شود و کیخسرو فرزند آنان است ۰ دیگر منیژه است که همسر بیژن می گردد و داستان بیژن و منیژه در شاهنامه از شکوه این شاهزاده تورانی داستان می گوید ۰
هنگام بهار و هنگامِ جشنِ سپندارمذگان است ، منیژه در مرز ایران توران جشنی به پا ساخته و دختران تورانی به چنگ نوازی و می گساری اند ۰ بیژن فرزند گیو و نبیره گودرز ، به فرمان کیخسرو برای سرکوبِ گراز ها به مرز ایران و توران می آید ، رزم می آزماید ، گراز ها را ناکار می کند ، سپس بیژن ، گذارش به جشن گاه می افتد ، منیژه او را می بیند و به چادر خویش مهمان می کند ، بیژن و منیژه سه روز و سه شب نردِ عشق می بازند و چون هنگام بازگشتنِ بیژن به ایران فرا می رسد ، منیژه او را بیهوش ساخته به شهر توران به کاخ افراسیاب می برد و چندی در آن جا دو دلداده به رامش به روزگار می گذرانند ۰
افراسیاب آگاه می شود که بیژن در توران زمین و در کاخ منیژه است و هنگامه ها بر پا ساخته است ، بیژن را دستگیر می کند و در چاه ارتنگ دیو در گرگساران به بند و به زنجیر می سپارد و منیژه را هم از کاخ شاهی بیرون می راند و همه گنج و گوهر و نام و نشان های شاهزادگی را از او می ستاند ۰ در چنین هنگامه ای که افراسیاب پیش لشکر و کشورش بی آبرو می شود دخترش را اینگونه می نگرد ۰
که را از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بد اختر اندر بود
این بیت نگاه افراسیاب است در زمانه ای ویژه که از رویدادی ویژه بر می خیزد ، وگرنه افراسیاب در شاهنامه هیچ نگاهِ زن ستیزانه به دختر یا همسرش ندارد ۰
بیژن در چاه ارتنگ دیو است و منیژه با جامه ای پاره ، بی درم و دینار ، تیمار دار همسر می گردد و روز گار به گدایی می گذراند ۰ خاندان گودرز و گیو ناآگاه از فرجام بیژن به کیخسرو پناه می برند و شاه ایران در آستانه نوروز در آتشکده ، در جام گیتی نمای خود بیژن را در گرگساران و در چاه ارتنگ دیو در بند تورانیان می بیند که دختری تیماردار اوست ۰ کیخسرو رستم را از سیستان به پارس می خواند و برای یافتن بیژن به توران زمین به کشور گرگساران روانه می دارد ، نه در جامه ی رزم آوران که در سیمای بازارگانان همراه با گنج و گوهر و پارچه های گران ۰
.
۳
-- منیژه رستم را می یابد و او را به پرسش می گیرد
رستم در جامه بازارگان به توران ، به ختن می رود ۰ او هیچ آگاهی از بیژن و چاه ارتنگ ندارد ۰ این منیژه است که از آمدنِ کاروانِ ایرانی آگاه می شود ، شتابان با دیدگانی پر اشک و دلی پر امید رستم را می یابد و او را به آیین مهتران می ستاید
به کام تو بادا سپهرِ بلند !
ز چشم بَدانت مبادا گُزند
همیشه خرد بادت آموزگار!
خُنک بادِ ایران و خوش روزگار!
منیژه می پرسد که :
" شاه و گردان ایران زمین آگاه نشدند که بیژن دو دست و دو پایش به بند گران و به مسمار آهنگران سوده شده و دارد جان می سپارد ؟ آیا نیای او رستم و گودرز ، برای رهایی بیژن چاره ای نجستند ؟ رستم از سخنان منیژه بیمناک می گرد ، بانگی بلند بر او می زند و او را از خود می راند که
" من یک بازارگانم نه کیخسرو شناسم نه رستم و گودرز و گیو ، از من دور شو " و منیژه زار و خروشان می گرید
و بازارگان ایرانی را با زیباترین واژگان به چالش و پرسش می کشد و او را وا می دارد که اندکی دختر تورانی را باور دارد
چنین گفت ک"ای مهترِ پر خرد
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد!
سخن گر نگویی مرانم ز پیش
که من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آیینِ ایران مگر
که درویش را کس نگوید خبر ؟"
رستم کوتاه مي آيد و آرام می گیرد و می گوید :
" دختر ! چه بودت که بازار من را آشوب کردی و به هم ریختی ، برای همین بود که به پیکارت بر خواستم و تو را از خود راندم و تندی کردم ، بدین تندی و بدین راندن ، از من آزُرده مشو ، بگو ببینم که تو کیستی ؟ چرا روزگار بر تو دژم شد ؟ چرا روی سوی ایران داری ؟ چرا از تخت کیخسرو ، و چرا از رستم و گودرز و گیو نشان می پرسی ؟
چه پرسی ز گُردان و از تختِ شاه؟
چه داری همی راهِ ایران نگاه؟"
و منیژه سخن می گوید : "
من منیژه هستم دختر افراسیاب
به پاسِ عشقم به بیژن از خانه و کاشانه ام رانده شدم ، همه نشان های شه زادگی را از من گرفتند ، بیژن را هم به زنجیر و مسمار آهنگران در بند نمودند و در چاه ارتنگ دیو زندانی کردند ، من را هم پیاده و کشان به سر چاه بیژن بردند تا تیمار دارِ او باشم ۰ شنیدم که شماری از بازارگانان ایرانی به گرگساران آمدند ، خشنود شدم با چشمی گریان و دلی پر امید نزد شما آمدم که از روزگارِ بیژن آگاه تان کنم و تو ای آزادمرد چون جنگاوران ، بانگ بر من زدی و از داور داوران نترسیدی ۰ اکنون ای مردِ آزاده اگر گذارت به ایران افتاد ، کیخسرو و رستم و گودرز را دیدی بگوی شان که روزگار بیژن چنین است
بگویی که بیژن به سختی دَرست
اگر دیر گیری ، شود کار پست! "
رستم که گرم گفت و گو با منیژه است به خوالیگر
( = آشپز ) میگوید که مرغی گرم را در نانی گرم بپیچد و رستم بسان پری انگشتری خود را در شکم مرغ می نهد و مرغ و نان به دختر می سپارد که به بیژن رساند ۰
.،
-- منیژه رستم را می یابد و او را به پرسش می گیرد
رستم در جامه بازارگان به توران ، به ختن می رود ۰ او هیچ آگاهی از بیژن و چاه ارتنگ ندارد ۰ این منیژه است که از آمدنِ کاروانِ ایرانی آگاه می شود ، شتابان با دیدگانی پر اشک و دلی پر امید رستم را می یابد و او را به آیین مهتران می ستاید
به کام تو بادا سپهرِ بلند !
ز چشم بَدانت مبادا گُزند
همیشه خرد بادت آموزگار!
خُنک بادِ ایران و خوش روزگار!
منیژه می پرسد که :
" شاه و گردان ایران زمین آگاه نشدند که بیژن دو دست و دو پایش به بند گران و به مسمار آهنگران سوده شده و دارد جان می سپارد ؟ آیا نیای او رستم و گودرز ، برای رهایی بیژن چاره ای نجستند ؟ رستم از سخنان منیژه بیمناک می گرد ، بانگی بلند بر او می زند و او را از خود می راند که
" من یک بازارگانم نه کیخسرو شناسم نه رستم و گودرز و گیو ، از من دور شو " و منیژه زار و خروشان می گرید
و بازارگان ایرانی را با زیباترین واژگان به چالش و پرسش می کشد و او را وا می دارد که اندکی دختر تورانی را باور دارد
چنین گفت ک"ای مهترِ پر خرد
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد!
سخن گر نگویی مرانم ز پیش
که من خود دلی دارم از درد ریش
چنین باشد آیینِ ایران مگر
که درویش را کس نگوید خبر ؟"
رستم کوتاه مي آيد و آرام می گیرد و می گوید :
" دختر ! چه بودت که بازار من را آشوب کردی و به هم ریختی ، برای همین بود که به پیکارت بر خواستم و تو را از خود راندم و تندی کردم ، بدین تندی و بدین راندن ، از من آزُرده مشو ، بگو ببینم که تو کیستی ؟ چرا روزگار بر تو دژم شد ؟ چرا روی سوی ایران داری ؟ چرا از تخت کیخسرو ، و چرا از رستم و گودرز و گیو نشان می پرسی ؟
چه پرسی ز گُردان و از تختِ شاه؟
چه داری همی راهِ ایران نگاه؟"
و منیژه سخن می گوید : "
من منیژه هستم دختر افراسیاب
به پاسِ عشقم به بیژن از خانه و کاشانه ام رانده شدم ، همه نشان های شه زادگی را از من گرفتند ، بیژن را هم به زنجیر و مسمار آهنگران در بند نمودند و در چاه ارتنگ دیو زندانی کردند ، من را هم پیاده و کشان به سر چاه بیژن بردند تا تیمار دارِ او باشم ۰ شنیدم که شماری از بازارگانان ایرانی به گرگساران آمدند ، خشنود شدم با چشمی گریان و دلی پر امید نزد شما آمدم که از روزگارِ بیژن آگاه تان کنم و تو ای آزادمرد چون جنگاوران ، بانگ بر من زدی و از داور داوران نترسیدی ۰ اکنون ای مردِ آزاده اگر گذارت به ایران افتاد ، کیخسرو و رستم و گودرز را دیدی بگوی شان که روزگار بیژن چنین است
بگویی که بیژن به سختی دَرست
اگر دیر گیری ، شود کار پست! "
رستم که گرم گفت و گو با منیژه است به خوالیگر
( = آشپز ) میگوید که مرغی گرم را در نانی گرم بپیچد و رستم بسان پری انگشتری خود را در شکم مرغ می نهد و مرغ و نان به دختر می سپارد که به بیژن رساند ۰
.،
.۴
--- منیژه بیژن را به پرسش می گیرد
منیژه خوراک مرغ را بر می دارد به چاه ارتنگ دیو می آید و به بیژن می سپارد و داستان دیدار و گفت و گویش را با بازارگانی ایرانی را باز می گوید ۰ بیژن نگین رستم را می یابد و خنده ای بلند از ژرفای چاه بر می آورد ۰ منیژه رازِ این شادمانی و خنده امیدوارانه بیژن را می پرسد ۰ بیژن ناسپاسی می کند و از محبوبش پیمان و سوگند می خواهد که اگر لب هایش بدوزد و راز آشکار نکند خواهد گفت که چرا خندان شد
که گر لب بدوزی ز بهر گزند
" زنان را زوان هم نماند به بند!"
منیژه خروشید و نالید سخت
که" بر من چه آمد ز بدخواه بخت
دریغ آن شده روزگاران من!
دل خسته و چشم باران من!
بدادم به بیژن تن و خان و مان
کنون گشت برمن چنین بدگمان!
همان گنج دینار و تاج گهر
به تاراج دادم همه سربسر!
پدر گشته بیزار و خویشان ز من
برهنه دوان بر سر انجمن!
اکنون راز از من پنهان و پوشیده می داری و از من سوگند و پیمان می جویی تا راز بگشانی ، چرا که باور داری" زنان را توانایی آن نیست که زبان شان را بسته نگاه دارند "
بیژن سخت پوزش می خواهد که زمانی این سخن گفتم که زنان را زبان هم نماند به بند " و از تو پیمان و سوگند خواستم ، که مغزم از این چاه و از این زنجیر و مسمار آهنگران تهی شده بود سزاوار است که مرا بنکوهی و پندم دهی
سزد گر به هر کار پندم دهی
که مغزم به رنج اندرون شد تهی!
بیژن راز خنده اش را آشکار می کند و پوزش می خواهد و راز آشکار می کند :
" بشناس و بدان که مرد گوهر فروش از بهر رهایی من به توران آمد تا مرا از غمان دراز برهاند و تو را از این تکاپو و گرم و گداز آسوده سازد
رهاند مرا زین غمان دراز
" تو را زین تگاپوی و گرم و گداز
به نزدیک او شو ، بگویش نهان
که ای پهلوان کیان جهان ،
به دل مهربانی ، به تن چاره جوی
اگر تو خداوند رخشی ؟ بگوی!"
.
--- منیژه بیژن را به پرسش می گیرد
منیژه خوراک مرغ را بر می دارد به چاه ارتنگ دیو می آید و به بیژن می سپارد و داستان دیدار و گفت و گویش را با بازارگانی ایرانی را باز می گوید ۰ بیژن نگین رستم را می یابد و خنده ای بلند از ژرفای چاه بر می آورد ۰ منیژه رازِ این شادمانی و خنده امیدوارانه بیژن را می پرسد ۰ بیژن ناسپاسی می کند و از محبوبش پیمان و سوگند می خواهد که اگر لب هایش بدوزد و راز آشکار نکند خواهد گفت که چرا خندان شد
که گر لب بدوزی ز بهر گزند
" زنان را زوان هم نماند به بند!"
منیژه خروشید و نالید سخت
که" بر من چه آمد ز بدخواه بخت
دریغ آن شده روزگاران من!
دل خسته و چشم باران من!
بدادم به بیژن تن و خان و مان
کنون گشت برمن چنین بدگمان!
همان گنج دینار و تاج گهر
به تاراج دادم همه سربسر!
پدر گشته بیزار و خویشان ز من
برهنه دوان بر سر انجمن!
اکنون راز از من پنهان و پوشیده می داری و از من سوگند و پیمان می جویی تا راز بگشانی ، چرا که باور داری" زنان را توانایی آن نیست که زبان شان را بسته نگاه دارند "
بیژن سخت پوزش می خواهد که زمانی این سخن گفتم که زنان را زبان هم نماند به بند " و از تو پیمان و سوگند خواستم ، که مغزم از این چاه و از این زنجیر و مسمار آهنگران تهی شده بود سزاوار است که مرا بنکوهی و پندم دهی
سزد گر به هر کار پندم دهی
که مغزم به رنج اندرون شد تهی!
بیژن راز خنده اش را آشکار می کند و پوزش می خواهد و راز آشکار می کند :
" بشناس و بدان که مرد گوهر فروش از بهر رهایی من به توران آمد تا مرا از غمان دراز برهاند و تو را از این تکاپو و گرم و گداز آسوده سازد
رهاند مرا زین غمان دراز
" تو را زین تگاپوی و گرم و گداز
به نزدیک او شو ، بگویش نهان
که ای پهلوان کیان جهان ،
به دل مهربانی ، به تن چاره جوی
اگر تو خداوند رخشی ؟ بگوی!"
.
۵
-- منیژه راهنمای رستم به چاه ارتنگ دیو می شود
منیژه به کردارِ باد نزد رستم می آید و پیام بیژن را به رستم می سپارد که :
" تو باید رستمِ دَستان باشی نبیره سام نریمان ، که برای رهایی بیژن از ایران به گرگساران و به توران آمدی "
و رستم نام آشکار می کند که
" ای سیم رخ ، ای سرو بن ، ای سیم تن " آری
من خداوند رخش هستم از زاول به ایران ، از ایران به توران آمده ام و این راهِ دور را برای رهایی بیژن پیموده ام تو مرا یافتی و از چاهِ ارتنگ دیو آگاهم کردی و تنها تویی که نشانی بیژن و آن چاه را می دانی راهنمایم به زندان بیژن باش ! هیمه های فراوان گِرد آور و همه این بیابان بی پایان را روشن ساز تا من و رخش و هفت گردانِ ایرانی بیژن را بیابیم "
بکردارِ کوه آتشی بر فروز
که سنگ و سِر چاه گردد چو روز
زمین را بدرّانم اکنون به چنگ
به پروین براندازم آسوده سنگ ، ۱۰۱۵
منیژه باید مانند کوه آتشی بر افروزد تا سر چاه ارتنگ دیو را چون روز روشن سازد ۰ منیژه به چاه ارتنگ دیو باز می گردد نویدِ آمدنِ رستم را به بیژن می دهد که باید آتش ها بیافروزم تا راهنمای رستم به چاه ارتنگ و به زندان تو باشم ۰ در چنین هنگامه ای که نویدِِ رَستن و رهایی بیژن و منیژه از این روزگارِ بد آشکار می گردد ، بیژن منیژه را به واژگانی بی مانند و بی همتا می ستاید :
" تو ای دختِ رنج آزموده زمن
فِدی کرده جان و دل و چیز و تن ،
بدادی به من گنج و تاجِ گهر
جهاندار و خویشان و مام و پدر
اگر یابم از چنگِ این اژدها
بدین روزگارِ جوانی رها ،
بکردارِ نیکانِ یزدان پرست
بپویم به پای و بیازم به دست ،
بسان پرستار پیشِ کیان
به پاداشِ نیکت ببندم میان!"
" بسان پرستارانی که
پیشِ کیان و شاهان کمر بر میان بسته اند
من نیز چون بنده ای پرستار فش ، در برابر تو کمر برمیان می بندم ۰ "
دخت افراسیاب در دل شب ، در دشت گرگساران ، آتش ها بر می افروزد تا راهنمای رستم و هفت گردان به چاه بیژن باشد
منیژه سبک آتشی بر فروخت
که چشمِ شبِِ قیر گون را بدوخت
به دلش اندرون بانگ رویینه خُُم
که آید ز ره رخشِ پولاد سُم
تهمتن آتش ها را در بیابان می بیند ، سوی انبوه آتش ها می جهد ، چاه ارتنگ بیژن را می یابد ، سنگ اکوان دیو را بر می دارد و سوی بیشه چین می افکند و بیژن را از زندانش رهایی می بخشد ۰
.
-- منیژه راهنمای رستم به چاه ارتنگ دیو می شود
منیژه به کردارِ باد نزد رستم می آید و پیام بیژن را به رستم می سپارد که :
" تو باید رستمِ دَستان باشی نبیره سام نریمان ، که برای رهایی بیژن از ایران به گرگساران و به توران آمدی "
و رستم نام آشکار می کند که
" ای سیم رخ ، ای سرو بن ، ای سیم تن " آری
من خداوند رخش هستم از زاول به ایران ، از ایران به توران آمده ام و این راهِ دور را برای رهایی بیژن پیموده ام تو مرا یافتی و از چاهِ ارتنگ دیو آگاهم کردی و تنها تویی که نشانی بیژن و آن چاه را می دانی راهنمایم به زندان بیژن باش ! هیمه های فراوان گِرد آور و همه این بیابان بی پایان را روشن ساز تا من و رخش و هفت گردانِ ایرانی بیژن را بیابیم "
بکردارِ کوه آتشی بر فروز
که سنگ و سِر چاه گردد چو روز
زمین را بدرّانم اکنون به چنگ
به پروین براندازم آسوده سنگ ، ۱۰۱۵
منیژه باید مانند کوه آتشی بر افروزد تا سر چاه ارتنگ دیو را چون روز روشن سازد ۰ منیژه به چاه ارتنگ دیو باز می گردد نویدِ آمدنِ رستم را به بیژن می دهد که باید آتش ها بیافروزم تا راهنمای رستم به چاه ارتنگ و به زندان تو باشم ۰ در چنین هنگامه ای که نویدِِ رَستن و رهایی بیژن و منیژه از این روزگارِ بد آشکار می گردد ، بیژن منیژه را به واژگانی بی مانند و بی همتا می ستاید :
" تو ای دختِ رنج آزموده زمن
فِدی کرده جان و دل و چیز و تن ،
بدادی به من گنج و تاجِ گهر
جهاندار و خویشان و مام و پدر
اگر یابم از چنگِ این اژدها
بدین روزگارِ جوانی رها ،
بکردارِ نیکانِ یزدان پرست
بپویم به پای و بیازم به دست ،
بسان پرستار پیشِ کیان
به پاداشِ نیکت ببندم میان!"
" بسان پرستارانی که
پیشِ کیان و شاهان کمر بر میان بسته اند
من نیز چون بنده ای پرستار فش ، در برابر تو کمر برمیان می بندم ۰ "
دخت افراسیاب در دل شب ، در دشت گرگساران ، آتش ها بر می افروزد تا راهنمای رستم و هفت گردان به چاه بیژن باشد
منیژه سبک آتشی بر فروخت
که چشمِ شبِِ قیر گون را بدوخت
به دلش اندرون بانگ رویینه خُُم
که آید ز ره رخشِ پولاد سُم
تهمتن آتش ها را در بیابان می بیند ، سوی انبوه آتش ها می جهد ، چاه ارتنگ بیژن را می یابد ، سنگ اکوان دیو را بر می دارد و سوی بیشه چین می افکند و بیژن را از زندانش رهایی می بخشد ۰
.
۶
کیخسرو از رنج های منیژه یاد می کند
رستم و بیژن همراه با منیژه به ایران می آیند ۰ شادیِ بزرگی ایرانشهر شاهنامه را فرا گرفته است خاندان گودرز و گیو سپاس گزارِ رستم اند ۰ اکنون شاه باید نگاهش را به کارنامه بیژن و منیژه نشان دهد ۰ کیخسرو بیژن را نزد خویش می خُواند ، بیژن گزارشی از رنج های خود و منیژه می دهد ۰ شاهنشاه ایران تنها از منیژه و رنج های دخت گم بوده بخت از درد می پیچد و بر منیژه همدردی و بخشایش می آورد و خواسته های فراوانی به بیژن می سپارد که به آن " ترکِ روان کاسته " ( = ترکی که روانش زخمین شد ) بسپارد و او را رنجیده نسازد و سردش نگوید و همیشه بنگرد و به یاد بسپرد که که چه بر سرِ منیژه آورده است و بکوشد با او جهان را به شادی بگذراند ۰
بپیچید و بخشایش آورد سخت
" به درد و غم دخت گم بوده بخت"
بیاورد سد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر بوم
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فرش و هرگونه چیز
به بیژن بفرمود ک"ین خواسته
ببر سوی " ترک روان کاسته!"
به رنجش مفرسای و سردش مگوی!
نگر تا چه آوردی او را به روی!
تو با او جهان را به شادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار
.آنچه در این داستان جای درنگ دارد سیمای شکوهانه ی زن در این بخش از شاهنامه می باشد ، دختری را می یابیم که چون " پریانِ روزگارِ باستان " جشنی بر پا می سازد و پهلوانی را به پرده سرای خویش مهمان می کند و چند روزی با او نردِ عشق می بازد ، سپس پهلوان را بیهوش ساخته ، در کجاوه اش می نشاند ، به کاخش می برد و با او شادکامانه روزگار می سپارد ۰ در بخش دوم داستان شاهی را می یابیم که این شادکامیِ دخترش را بَر نمی تابد و پهلوان را به زندان و به زنجیر و مسمار آهنگران می سپارد و کار پریدخت را ننگین می شمارد و او را از همه ویژگی های شهزادگی و پریانه تهی ساخته و تیمار دارِ پهلوان در زندان اکوان دیو می کند ۰در این بخش سیمای شکوهانه پریدخت را می بینیم که راهنمای جهان پهلوان به چاهِ ارتنگ دیو می شود تا بیژن را رهایی بخشد و در پایان شاه ایران ، با مهربان ترین واژگان پارسی ، کار پریدخت را نه ننگین، بلکه سخت می ستاید و خواسته های فراوان به او می سپارد ۰
در این داستان منیژه را می بینیم که ارزش های پدرانه ی افراسیاب را در می نوردد ، بیژن را وادار به پوزش خواهی
می کند ، رستم را به چالش می کشد که چرا به آیین با او سخن نمی راند و به پرسش او پاسخ نمی گوید و رستم را وا می دارد که او را باورکند که تنها راهِ رهاییِ بیژن همکاری با اوست و در پایان کیخسرو با او ابراز همدردی می کند نه با بیژن ۰
.
.
کیخسرو از رنج های منیژه یاد می کند
رستم و بیژن همراه با منیژه به ایران می آیند ۰ شادیِ بزرگی ایرانشهر شاهنامه را فرا گرفته است خاندان گودرز و گیو سپاس گزارِ رستم اند ۰ اکنون شاه باید نگاهش را به کارنامه بیژن و منیژه نشان دهد ۰ کیخسرو بیژن را نزد خویش می خُواند ، بیژن گزارشی از رنج های خود و منیژه می دهد ۰ شاهنشاه ایران تنها از منیژه و رنج های دخت گم بوده بخت از درد می پیچد و بر منیژه همدردی و بخشایش می آورد و خواسته های فراوانی به بیژن می سپارد که به آن " ترکِ روان کاسته " ( = ترکی که روانش زخمین شد ) بسپارد و او را رنجیده نسازد و سردش نگوید و همیشه بنگرد و به یاد بسپرد که که چه بر سرِ منیژه آورده است و بکوشد با او جهان را به شادی بگذراند ۰
بپیچید و بخشایش آورد سخت
" به درد و غم دخت گم بوده بخت"
بیاورد سد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر بوم
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فرش و هرگونه چیز
به بیژن بفرمود ک"ین خواسته
ببر سوی " ترک روان کاسته!"
به رنجش مفرسای و سردش مگوی!
نگر تا چه آوردی او را به روی!
تو با او جهان را به شادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار
.آنچه در این داستان جای درنگ دارد سیمای شکوهانه ی زن در این بخش از شاهنامه می باشد ، دختری را می یابیم که چون " پریانِ روزگارِ باستان " جشنی بر پا می سازد و پهلوانی را به پرده سرای خویش مهمان می کند و چند روزی با او نردِ عشق می بازد ، سپس پهلوان را بیهوش ساخته ، در کجاوه اش می نشاند ، به کاخش می برد و با او شادکامانه روزگار می سپارد ۰ در بخش دوم داستان شاهی را می یابیم که این شادکامیِ دخترش را بَر نمی تابد و پهلوان را به زندان و به زنجیر و مسمار آهنگران می سپارد و کار پریدخت را ننگین می شمارد و او را از همه ویژگی های شهزادگی و پریانه تهی ساخته و تیمار دارِ پهلوان در زندان اکوان دیو می کند ۰در این بخش سیمای شکوهانه پریدخت را می بینیم که راهنمای جهان پهلوان به چاهِ ارتنگ دیو می شود تا بیژن را رهایی بخشد و در پایان شاه ایران ، با مهربان ترین واژگان پارسی ، کار پریدخت را نه ننگین، بلکه سخت می ستاید و خواسته های فراوان به او می سپارد ۰
در این داستان منیژه را می بینیم که ارزش های پدرانه ی افراسیاب را در می نوردد ، بیژن را وادار به پوزش خواهی
می کند ، رستم را به چالش می کشد که چرا به آیین با او سخن نمی راند و به پرسش او پاسخ نمی گوید و رستم را وا می دارد که او را باورکند که تنها راهِ رهاییِ بیژن همکاری با اوست و در پایان کیخسرو با او ابراز همدردی می کند نه با بیژن ۰
.
.
Audio
🔹اکنون آواز زندهیاد دولتمند خالاف را دارید میشنوید. شعر این آواز را بانوی گرانمایه تاجیکستان سرکار خانم گلرخسارصفی سرودند. متن آن را در اینجا بخوانید:
"شاهنامه سخن است
سخن بیمرگی
شاهنامه روح است
به تن بیمرگی
شاهنامه وطن است
وطن بیمرگی
آری آری شاهنامه وطن است
وطنی کز من و تو
نتوانند به شمشیر و به تزویر
ربودن
شاهنامه خرد است
خردی که به جهان آموزد
هنر از اجل جهل
نمردن
شاهنامه ادب است
ادبی کز ثمر سبز درختش
جاودان بهره بگیریم
شاهنامه نفس است
نفسی کز من و تو گر بربایند
بمیریم!
بمیریم!
بمیریم!"
(مجموعه شعر "تنهاتر از تنهایی"؛ ص ۲۱)
پیشنهاد میکنم هرصبح که از خواب بیدار میشوید یک بار به این آواز گوش دهید. این شعر و این آواز مدام در گوشمان زمزمه میکند که تو ایرانی هستی و ایران را فراموش نکن. شاهنامه را فراموش نکن.
🔹بااحترام
علیاکبر قاسمی گلافشانی
🆔 @mazand_kheradsarayeferdowsi
"شاهنامه سخن است
سخن بیمرگی
شاهنامه روح است
به تن بیمرگی
شاهنامه وطن است
وطن بیمرگی
آری آری شاهنامه وطن است
وطنی کز من و تو
نتوانند به شمشیر و به تزویر
ربودن
شاهنامه خرد است
خردی که به جهان آموزد
هنر از اجل جهل
نمردن
شاهنامه ادب است
ادبی کز ثمر سبز درختش
جاودان بهره بگیریم
شاهنامه نفس است
نفسی کز من و تو گر بربایند
بمیریم!
بمیریم!
بمیریم!"
(مجموعه شعر "تنهاتر از تنهایی"؛ ص ۲۱)
پیشنهاد میکنم هرصبح که از خواب بیدار میشوید یک بار به این آواز گوش دهید. این شعر و این آواز مدام در گوشمان زمزمه میکند که تو ایرانی هستی و ایران را فراموش نکن. شاهنامه را فراموش نکن.
🔹بااحترام
علیاکبر قاسمی گلافشانی
🆔 @mazand_kheradsarayeferdowsi
Forwarded from رهآورد
گزیدهای از متن مقاله: آیینهی شهریاری
✔️ در باب سنت اندرزنامهنویسی در ایران
@rahaaaavard
سنت سیاستنامهنویسی و نگارش آییننامههای شهریاری دارای پیشینهای دیرین در تاریخ فرهنگ و سیاست ایرانی است.
بسیاری از این گفتارها که بیشتر با نامهای عمومی آییننامه (فيالآئين)، تاجنامه (التاج)، خداینامه، سیاستنامه و سیرالملوک در میان اندیشمندان و وزیران ایرانی در سدههای میانه رایج بوده، از روایتها و رویدادهای تاریخی به مثابهی کاربستی در فهم و آموزشِ آموزههای سیاسی و چارچوبهای نظری در کشورداری بهره گرفتهاند.
بر این اساس، ارزش و بارِ تاریخی این دست از متون، یکی از چشمگیرترین ویژگیهایی است که این شیوهی اندرنامهنویسی با خود به همراه داشته است. سفارش به یادکردِ اندیشهی پیشینیان، گرامیداشت نصایح و اندرزهای آنان و آسمانی دانستن فرمانرواییشان، خود نمونههایی از انگیزههای نویسندگان سیاستنامهها در بهرهگیری و بکارگیری تاریخ سیاسی پیشینیان، به ویژه میراث ادبی ایران باستان بوده است.
همچنین اندرزنامههای فراوانی به زبان پارسی میانه (پهلوی ساسانی) همانند اندرز آذرپاد مهراسپندان، اندرز اوشنرِ داناك، اندرز بُختآفريد، اندرز بزرگمهر بختکان (پند بزرگمهر)، اندرز آذرفَرنْبَغ فرخزادان، اندرز دانايان به مَزديَسنان، اندرز دستوران به بهدینان، اندرز پوریوتکیشان، اندرز خسرو كواتان (قبادان)، اندرز بهزاد فرخ پیروز، داروی خرسندی، ... در دست است که همگی دربرگیرندهی آموزههای اجتماعی، حکمی و سیاسی، اما معمولاً فاقد روایتهای تاریخی یا حکایات پندآموزاند. شاید بتوان تأثیر بخشهایی این شیوهی اندرزنامهنویسی را در سدههای پسین در کالبد و چهرهای تازه همچون وصيت لقمان، وصيتنامة استرآبادي، اخلاقالاشراف و اخلاق محتشمي، ظفرنامه (پورسینا)، مرزباننامه، كليلهودمنه، بختيارنامه (دقايقي مروزي)، و کیمیای سعادت دید.
شیوهی دیگری از اندرزنامهنویسی که در آغاز از آن سخن گفتیم، رویدادهای تاریخی و شاهدمثالهای واقع شده در تاریخ را با نصایح سیاسی و پندهای کشورداری همراه میکند و یادآورنهی الگوی بکار رفته در سیاستنامهها و تاجنامهها است. در حقیقت ریشهی اینگونهی روایت را بیش از آنکه بتوان در اندرزنامههای نامبردهی شدهی پهلوی دید، میباید در خاستگاه آن یعنی خداینامه (خداینامک) ساسانی جستجو کرد.
«در دورۀ ساساني احتمالاً تحريرهايي از خداینامه وجود داشته که تدوينکنندگان روايات را بر حسب ديد خود در آنها گردآورده بودند. در بعضي از آن ها، که شايد دبيران شاهي نقش بيشتري در تدوينشان داشتهاند، وقايع و حوادث سياسي و اجتماعي از اهميت بيشتري برخوردار بوده است. در تحريرهايي که موبدان و روحانيان در تدوين آنها شرکت داشتهاند و نمونههايي از آنها را در کتاب هاي پهلوي مي بينيم، با ديدي دينی به حوادث نگريسته شده است و احتمالاً خاندانهاي بزرگ ساساني نيز در تنظيم داستانهای پهلوانی نقش مهمی ايفا کردهاند.».....
✍️ فرشید ابراهیمی
📄 ماهنامهی فرهنگی-هنری «تجربه» - شماره ۱۵۲ (دورهی جدید): ویژهنامهی خواجه نظامالملک
@rahaaaavard
✔️ در باب سنت اندرزنامهنویسی در ایران
@rahaaaavard
سنت سیاستنامهنویسی و نگارش آییننامههای شهریاری دارای پیشینهای دیرین در تاریخ فرهنگ و سیاست ایرانی است.
بسیاری از این گفتارها که بیشتر با نامهای عمومی آییننامه (فيالآئين)، تاجنامه (التاج)، خداینامه، سیاستنامه و سیرالملوک در میان اندیشمندان و وزیران ایرانی در سدههای میانه رایج بوده، از روایتها و رویدادهای تاریخی به مثابهی کاربستی در فهم و آموزشِ آموزههای سیاسی و چارچوبهای نظری در کشورداری بهره گرفتهاند.
بر این اساس، ارزش و بارِ تاریخی این دست از متون، یکی از چشمگیرترین ویژگیهایی است که این شیوهی اندرنامهنویسی با خود به همراه داشته است. سفارش به یادکردِ اندیشهی پیشینیان، گرامیداشت نصایح و اندرزهای آنان و آسمانی دانستن فرمانرواییشان، خود نمونههایی از انگیزههای نویسندگان سیاستنامهها در بهرهگیری و بکارگیری تاریخ سیاسی پیشینیان، به ویژه میراث ادبی ایران باستان بوده است.
همچنین اندرزنامههای فراوانی به زبان پارسی میانه (پهلوی ساسانی) همانند اندرز آذرپاد مهراسپندان، اندرز اوشنرِ داناك، اندرز بُختآفريد، اندرز بزرگمهر بختکان (پند بزرگمهر)، اندرز آذرفَرنْبَغ فرخزادان، اندرز دانايان به مَزديَسنان، اندرز دستوران به بهدینان، اندرز پوریوتکیشان، اندرز خسرو كواتان (قبادان)، اندرز بهزاد فرخ پیروز، داروی خرسندی، ... در دست است که همگی دربرگیرندهی آموزههای اجتماعی، حکمی و سیاسی، اما معمولاً فاقد روایتهای تاریخی یا حکایات پندآموزاند. شاید بتوان تأثیر بخشهایی این شیوهی اندرزنامهنویسی را در سدههای پسین در کالبد و چهرهای تازه همچون وصيت لقمان، وصيتنامة استرآبادي، اخلاقالاشراف و اخلاق محتشمي، ظفرنامه (پورسینا)، مرزباننامه، كليلهودمنه، بختيارنامه (دقايقي مروزي)، و کیمیای سعادت دید.
شیوهی دیگری از اندرزنامهنویسی که در آغاز از آن سخن گفتیم، رویدادهای تاریخی و شاهدمثالهای واقع شده در تاریخ را با نصایح سیاسی و پندهای کشورداری همراه میکند و یادآورنهی الگوی بکار رفته در سیاستنامهها و تاجنامهها است. در حقیقت ریشهی اینگونهی روایت را بیش از آنکه بتوان در اندرزنامههای نامبردهی شدهی پهلوی دید، میباید در خاستگاه آن یعنی خداینامه (خداینامک) ساسانی جستجو کرد.
«در دورۀ ساساني احتمالاً تحريرهايي از خداینامه وجود داشته که تدوينکنندگان روايات را بر حسب ديد خود در آنها گردآورده بودند. در بعضي از آن ها، که شايد دبيران شاهي نقش بيشتري در تدوينشان داشتهاند، وقايع و حوادث سياسي و اجتماعي از اهميت بيشتري برخوردار بوده است. در تحريرهايي که موبدان و روحانيان در تدوين آنها شرکت داشتهاند و نمونههايي از آنها را در کتاب هاي پهلوي مي بينيم، با ديدي دينی به حوادث نگريسته شده است و احتمالاً خاندانهاي بزرگ ساساني نيز در تنظيم داستانهای پهلوانی نقش مهمی ايفا کردهاند.».....
✍️ فرشید ابراهیمی
📄 ماهنامهی فرهنگی-هنری «تجربه» - شماره ۱۵۲ (دورهی جدید): ویژهنامهی خواجه نظامالملک
@rahaaaavard
Forwarded from سید علی اکبر هاشمی کروئی
❇️برخی ابیات جعلی معروف در شاهنامه
چند هزار بیت جعلی و الحاقی داریم!
🔻بیت
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
👈متعلق به فردوسی نیست(کلیک ، کلیک)
🔻بیت
چو ایران نباشد تن من مباد ...
👈متعلق به فردوسی نیست(کلیک، کلیک ، کلیک)
🔻بیت
که رستم یلی بود در سیستان
مَنَش کردهام رستم داستان
👈متعلق به فردوسی نیست(کلیک)
🔻بیت
چو بخت عرب بر عجم چیره گشت
همه روز ایرانیان تیره گشت
و...
👈متعلق به فردوسی نیست(کلیک)
🔻بیت
ز شیر و شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده است کار
و...
متعلق به فردوسی نیست(کلیک)
🔴دکتر خالقی مطلق : چند هزار بیت جعلی و الحاقی در شاهنامه داریم (کلیک)
گروه پژوهشی آرتا | برای عضویت کلیک کنید
چند هزار بیت جعلی و الحاقی داریم!
🔻بیت
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
👈متعلق به فردوسی نیست(کلیک ، کلیک)
🔻بیت
چو ایران نباشد تن من مباد ...
👈متعلق به فردوسی نیست(کلیک، کلیک ، کلیک)
🔻بیت
که رستم یلی بود در سیستان
مَنَش کردهام رستم داستان
👈متعلق به فردوسی نیست(کلیک)
🔻بیت
چو بخت عرب بر عجم چیره گشت
همه روز ایرانیان تیره گشت
و...
👈متعلق به فردوسی نیست(کلیک)
🔻بیت
ز شیر و شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده است کار
و...
متعلق به فردوسی نیست(کلیک)
🔴دکتر خالقی مطلق : چند هزار بیت جعلی و الحاقی در شاهنامه داریم (کلیک)
گروه پژوهشی آرتا | برای عضویت کلیک کنید