group-telegram.com/criticchannel/4543
Last Update:
برای دلوز، این زنده شدن خاطره نه بازگشت به گذشته، بلکه سنتزی نوین در اکنون زنده است. سوژهٔ لاروی همچون کرمچالهای است که گذشته و آینده را در هم میتند و واقعیتی نو میآفریند.
اما چگونه این سنتزهای منفعل به کنش آگاهانه میانجامند؟ اینجاست که نقش «سوژهٔ فعال» وارد میشود. دلوز استدلال میکند که کنش آگاهانه بر بستر سنتزهای منفعل شکل میگیرد. وقتی دستانم به طور خودکار دستهٔ تلمبه را میفشردند، این کنش محصول هزاران انقباض پیشین است—انقباضهایی که در سطح عضلات، اعصاب و سلولها رخ دادهاند. سوژهٔ فعال اینجا نه خالق، بلکه نمودی سطحی از عمق منفعلانهٔ زیستجهان است. همانطور که دلوز با اشاره به برگسون میگوید: «زیر خودِ کنشگر، خودهای کوچکی وجود دارند که تأمل میکنند و کنش و فاعل فعال را ممکن میسازند».
این رابطهٔ دیالکتیکی بین سوژهٔ منفعل و فعال، هستهٔ نظریهٔ زمان دلوز را تشکیل میدهد. زمان نه خطی است و نه ایستا، بلکه جریانی است که در آن گذشته و آینده به طور مداوم در اکنون زنده سنتز میشوند. این سنتز اما همواره در حال گذر است—اکنون زنده هرگز ثابت نمیماند، بلکه دائماً از خود میگذرد و نو میشود. این گذار همان چیزی است که دلوز «خستگی» مینامد—فرسودگی ذاتی که در هستهٔ هر عادتی نهفته است. خستگی نشاندهندهٔ آن است که هر سنتزی نهایتاً از کار میافتد و راه را برای سنتزهای نو میگشاید.
در مثال تلمبهٔ آب، خستگی را میتوان در سایش تدریجی واشرهای لاستیکی مشاهده کرد—فرسودگی که همزمان هم محصول تکرار است و هم شرط تکرارهای آینده. به عبارت دیگر، خستگی تنها فرسودگی نیست، بلکه امکان دگرگونی است. همانطور که دلوز مینویسد: «پدیدهای مانند نیاز را میتوان از نقطهنظر کنش به عنوان "کمبود" فهمید، اما از نقطهنظر سنتزهای انفعالی باید به عنوان یک "سیری" یا یک "خستگی شدید" فهمیده شود».
این دیدگاه پیامدهای عمیقی برای فهم ما از یادگیری و تغییر دارد. اگر عادت محصول سنتزهای منفعل باشد، بنابراین تغییر عادتها نه از طریق ارادهٔ محض، بلکه از طریق تعامل با نشانههای جهان ممکن میشود. دلوز این فرآیند را «شاگردی در برابر نشانهها» مینامد—گونهای یادگیری که در آن سوژهٔ لاروی به نشانههای محیط پاسخ میدهد و سنتزهای نوین میآفریند. در مورد تلمبهٔ آب، یادگیری حرکت صحیح نه از طریق تفکر آگاهانه، بلکه از طریق پاسخ به نشانههای لمسی—مقاومت دسته، درد انگشتان—صورت گرفت.
نظریهٔ دلوز دربارهٔ زمان و عادت، تنها به حوزهٔ فردی محدود نمیشود. او با الهام از اسپینوزا، استدلال میکند که هر موجودی—از انسان تا سنگ—سنتزهای خاص خود را دارد. سنگریزهای که در ساحل دریا غلت میخورد، جزر و مدها و جریانها را در خود منقبض میکند و شکل میگیرد. به عبارت دیگر، عادت تنها ویژگی انسان نیست، بلکه اصل بنیادین حاکم بر کل طبیعت است. همانطور که دلوز به شکلی شاعرانه میگوید: «کدام موجود زنده است که از عناصر و موادی تکرارشونده تشکیل نشده باشد، و از این طریق تمام عاداتی که او را میسازند درهم نیامیخته باشد؟»
این نگاه هستیشناختی، دلوز را به سمت نظریهای دربارهٔ تفاوت و تکرار سوق میدهد. بر خلاف فلسفههای سنتی که بر همانندی و هویت تأکید دارند، دلوز تفاوت را اصل نخستین میداند. تکرار هرگز بازتولید همان نیست، بلکه بازآفرینی تفاوت در چارچوبی نوین است. در مثال تلمبهٔ آب، هر بار فشردن دسته تکرار حرکت پیشین نیست، بلکه بازنوازی تفاوتهای ظریف—تغییر در فشار دست، خستگی عضلات—است که در سنتزی نوین گرد هم میآیند.
در پایان، فلسفهٔ زمان دلوز دعوتی است به بازاندیشی دربارهٔ خود و جهان. او با ترکیب دیدگاههای هیوم، برگسون، لایبنیتس، پروست و اسپینوزا، نظریهای ارائه میدهد که در آن زمان نه بستر رویدادها، بلکه خود رویداد است—جریانی شدنمند که در آن گذشته و آینده در اکنون زنده سنتز میشوند. در این نظریه، عادت نه دشمن آزادی، بلکه شرط امکان آن است. تنها از طریق عادتهای منقبضشده است که کنش آگاهانه ممکن میشود، و تنها از طریق خستگی این عادتها است که دگرگونی میسر میگردد.
همانطور که جرعههای آب تلخ را میخوردم و به حرکت خودکار دستانم فکر میکردم، به یاد گفتهٔ دلوز افتادم: «ما تنها از طریق آن هزاران شاهد درونمان که در حال تأملند "من" میگوییم؛ این همیشه "دیگری" است که "من" میگوید». شاید این «دیگری» همان زمان باشد—سنتزی منفعل که در عمق وجودمان جریان دارد و ما را میسازد، پیش از آنکه خودمان بتوانیم خود را بسازیم.
۲
#سنتز_یکم_زمان #ژیل_دلوز
#تفاوت_و_تکرار
#نویسنده_شهاب_الدین_قناطیر
@CRITICCHANNEL
BY Critic channel
Warning: Undefined variable $i in /var/www/group-telegram/post.php on line 260
Share with your friend now:
group-telegram.com/criticchannel/4543