group-telegram.com/criticchannel/4546
Last Update:
زمان، آشوب، پیچیدگی و واقعیت
فلسفه از نگاه دلوز و گتاری، در بنیادیترین شکل خود، هنر آفرینش مفاهیم جدید است. این دو فیلسوف باور دارند که مفاهیم پیشساخته وجود ندارند، بلکه باید دائماً خلق شوند. اگرچه مفاهیم ماهیتی انتزاعی و فکری دارند، اما هیچ منبع ازلیای برای آنها موجود نیست. خالقان این مفاهیم نیز شخصیتهای معمولی نیستند، بلکه نمایندگان جریانهای فکری هستند که با نامهایی مانند دکارت یا کانت شناخته میشوند و هر کدام شبکهای از مفاهیم به هم پیوسته را ارائه میدهند.
هر مفهوم از بخشهای مختلفی تشکیل شده و هیچ مفهومی تکجزئی نیست. هر مفهوم تاریخچه و دگرگونیهای خاص خود را دارد. از یک سو مطلق است، چون به مسئله خاصی مربوط میشود، و از سوی دیگر نسبت به اجزای تشکیلدهندهاش نیز موقعیت خاصی دارد. هر مفهوم همزمان هم نامحدود است و هم مرزهای مشخصی دارد که آن را از دیگر مفاهیم جدا میکند.
پرسش اصلی این است: خلق مفاهیم به چه معناست؟ چگونه میتوانیم آفرینش مفاهیم جدید را نه به عنوان پدیدهای صرفاً زبانی، بلکه به عنوان واقعیتی غیرمادی درک کنیم؟
این پرسش از آن جهت مهم است که هم به فلسفه خود دلوز و گتاری مربوط میشود و هم به چارچوب علمیای که آنها از آن استفاده میکنند. فلسفه علم غرب با نگاهی به تاریخچه توصیفهای فلسفی-علمی از جهان شکل گرفته است. این توصیفها از مدلهای افلاطون در چهارصد سال پیش از میلاد و بطلمیوس در حدود سال ۱۰۰ میلادی آغاز میشوند که هر دو بر حرکت سیارات در مدارهای دایرهای کامل استوار بودند. این حرکت یا توسط "خلبان" افلاطون در کتاب "دولتمرد" هدایت میشد، یا در جهان کامل آسمانیِ خدای ارسطوییِ بطلمیوس، که در آن هیچ تغییر واقعی رخ نمیداد.
سپس در سال ۱۶۸۷، نیوتن جهانی ابدی و چرخهای را توصیف کرد که بعدها توسط انیشتین ادامه یافت. در این جهان، هر رویدادی - هرچند غیرمحتمل - باید بینهایت بار تکرار شود. همانطور که فیزیکدان لی اسمولین میگوید: "در جهانی از اتمها که با قوانین قطعی اداره میشود، تنها نقش شانس این است که گاهی جهان را به حالت منظمی بازگرداند که زندگی را ممکن میسازد." اما این فقط یک نوسان تصادفی و غیرمحتمل در جهانی در حال زوال است.
نکته کلیدی این است که از افلاطون تا انیشتین، فیزیک جهانی را فرض میگیرد که با قوانین قطعی و رویدادهای تصادفی اداره میشود. این دیدگاه نمیتواند جهانی را توصیف کند که در آن چیزهای جدید - چه مادی و چه غیرمادی - پدید میآیند و تکامل پیدا میکنند. به عبارت دیگر، در چنین تصویری، آفرینش چیزهای جدید ممکن به نظر نمیرسد.
این مشکل با ظهور ترمودینامیک در قرن نوزدهم شدت یافت که قانون آنتروپی را مطرح میکند. بر اساس این قانون، بینظمی سیستمها همیشه در حال افزایش است. قانون افزایش آنتروپی مرگ گرمایی نهایی جهان را پیشبینی میکند، زیرا احتمال رسیدن اتمها به حالت بینظم تعادل بسیار بیشتر از قرارگیری در وضعیتهای منظم و خلاق است. جهانبینی نیوتنی در ترکیب با ترمودینامیک، تصویری غمانگیز از واقعیت ارائه میدهد: واقعیتی قطعی، ایستا و فاقد زندگی.
دلوز به طور شگفت و بسیار ژرفاندیشانه نقدی اساسی بر دیدگاه افلاطونی جهان وارد میکند و مستقیماً به استدلالهای کتاب "دولتمرد" میپردازد. در این کتاب، دولتمرد - چوپانِ انسانها - در جایگاهی بلند و استوار ایستاده است. در پایینتر از او، نیروهای کمکی، بردهها و همچنین قدرت فریبنده تقلیدها و جعلها قرار دارند. به باور دلوز، هدف از چنین تقسیمبندیهایی "جدا کردن ذات از ظاهر، معقول از محسوس، ایده از تصویر، اصل از کپی و الگو از تقلید" است.
هدف افلاطون تشخیص الگوهای خوب از بد بود. او میخواست چیزهای اصیل را که به حقیقت نزدیکاند، از تقلیدهای نادرست جدا کند. از نظر او، نمونههای خوب آنهایی هستند که درونمایهای متعادل دارند و به اصل خود شباهت واقعی دارند. در مقابل، تقلیدهای بد تنها ظاهری فریبنده دارند، از درون ناپایدارند و هرگز به حقیقت اصلی نمیرسند. در این الگو، نکته اساسی وجود شناسندهای در رأس سلسلهمراتب است که بر ایده تغییرناپذیر و جاودان آگاه است. در سطح پایینتر، فقط میتوان به عقیدهای درست رسید، نه شناخت امر ابدی، بلکه فقط یک کپی خوب.
۱
BY Critic channel
Warning: Undefined variable $i in /var/www/group-telegram/post.php on line 260
Share with your friend now:
group-telegram.com/criticchannel/4546