group-telegram.com/criticchannel/4555
Last Update:
در پرتو اصل تداوم واقعی، تنها توضیح برای جهان و پدیدههای آن این است که آنها تکامل یافتهاند. پیرس پیوستار را به عنوان کلیتی در نظر میگیرد که پیشبینی را ممکن میسازد؛ امری که او آن را «سومبودگی» مینامد. زمان حال بیواسطهای که فرد از آن آگاه است، همان کیفیتی است که آگاهی بیواسطه را شکل میدهد و به عنوان «اولبودگی» شناخته میشود – درست همانگونه که کل آگاهی اینگونه است (CP 1.318, 1.342).
این «احساسی است که در نخستبودگی نهفته است»، زیرا احساس «به چیزی اشاره نمیکند و پشت چیزی پنهان نیست»؛ بلکه «تازه، اصیل، خودجوش و آزاد» است – نوعی بالقوگی بدون وجود عینی، تا آنجا که هر تلاشی برای توصیف آن به معنای نفی ذات آن است (CP 1.327, 1.355, 1.356, 1.357). مانند هر تصویر ذهنی، هنوز در حالتی از عدم قطعیت مطلق به سر میبرد (CP 1.1405). در دل این اولبودگی، احساسی از مبارزه بین ادراک ما و نوعی محرک بیرونی پدید میآید. این احساس مبارزه، تحقق «دومبودگی» است – یعنی فعلیت محض، واقعیت سخت و مقاومتی که همچون دری است که از گشوده شدن امتناع میکند، بدون آن که خودْ واقعیت باشد (CP 1.322). بدون کیفیت، بدون آن احساس اولیه از آزادی و تازگی، هیچ واقعیت خام، هیچ محدودیت، تضاد یا قید و بندی، هیچ «دومبودگی» و هیچ «چیز مردهٔ بیرونی» نمیتواند وجود داشته باشد (CP 1.358, 1.361).
رابطهٔ بین اولبودگی و دومبودگی توسط «سومبودگی» میانجیگری میشود. به عبارت دیگر، دومبودگی در واقع اولبودگیِ سومبودگی است، اما تنها زمانی معنا مییابد که یک اجبار واکنشیِ منفرد و کور – که در یک لحظه از مبارزه ظاهر میشود – با معنایی جایگزین شود که در یک رویداد فکری تجسم یافته است. به همین دلیل است که پیرس سومبودگی را نشانهای مینامد که نمایانگر ایدهای است که آن را تولید یا اصلاح میکند. یک نشانه معنا را منتقل میکند، و ایدهای که آن را ایجاد میکند، تفسیرگر آن است. معنای هر بازنمایی، خود بازنمایی دیگری است. در واقع، آن معنا چیزی جز خود بازنمایی نیست که از پوششهای نامربوط عریان شده باشد – اما این پوشش هرگز به طور کامل کنار نمیرود؛ تنها به چیزی شفافتر تبدیل میشود. از این رو، نوعی رگرسیون (regression) بیپایان به وجود میآید. در نهایت، تفسیرگر چیزی جز بازنمایی دیگری نیست که مشعل حقیقت را به دست میگیرد، و خود به عنوان یک بازنمایی، بار دیگر نیازمند تفسیرگر دیگری است. با توجه به این امر، جای تعجب نیست که تمایل شدیدی به شکگرایی در مورد امکان یافتن هرگونه معنای واقعی در قوانین وجود دارد. اما تنها «شکگرایی از نوع سالم و بیضرر که در جستجوی آشکار کردن حقیقت است» ارزشمند است (CP 1.344).
دلوز در کتاب «تفاوت و تکرار» استدلال میکند که ایده «یک کثرت بیبعد، پیوسته و تعریفشده» است، که در آن ابعاد به متغیرهایی اشاره دارند که یک پدیده به آنها وابسته است، و پیوستگی «مجموعهای از روابط بین تغییرات در این متغیرها» است (۱۹۹۴: ۱۸۲). این دیدگاه به طور عمیقی با مفهوم پیوستار از نظر پیرس همخوانی دارد. همانگونه که اشاره شد، برای پیرس پیوستگی همان کلیت است: «امکانپذیر، کلی است، و پیوستگی و کلیت دو نام برای یک چیز هستند – عدم تمایز میان افراد» (Zalamea 2012: 10; CP 4.172). در واقع، پیوستگی کلیتی است که به عنوان انطباق با یک ایده درک میشود؛ یعنی پیوستار «تمام آنچه ممکن است» را در برمیگیرد، در میدانی چنان فشرده که واحدها هویت مستقل خود را از دست میدهند و بنابراین پیوسته میشوند (به نقل از Zalamea 2012: 15; CP 7.535, n. 6; Peirce 1989: 160). در نتیجه، این پیوستار فوقالعاده متکثر است – مجموعهای چنان بزرگ که اجزای آن هیچ وجود فرضی ندارند مگر در روابط متقابلشان، که خود بیانگر پیوستار هستند و بنابراین متمایز نیستند (Zalamea 2012: 12, 20, 21; CP 3.86–7, 3.95).
به نظر میرسد هدف دلوز از اشاره به «پیوستگی ایدهآل» دقیقاً همین باشد، به ویژه از آن رو که پیوستار بازتابنده است و بنابراین نمیتواند از نقاط مجزا تشکیل شود؛ این پیوستار یک «mise-en-abyme» یا یک «ژرفا در ژرفا» است – به این معنا که کل میتواند در هر یک از اجزای آن منعکس شود (دلوز ۱۹۹۴: ۱۷۹). این بدان معناست که پیوستار ترکیبی است و نمیتوان آن را به صورت تحلیلی بازسازی کرد؛ همچنین غیرقابل تقسیم است و نمیتوان آن را به بخشهای مجزا تفکیک کرد – بنابراین نمیتوان آن را از نقاط تشکیل داد (Zalamea 2012: 14). پیوستاری که واقعاً پیوسته و ناگسستنی است، هیچ بخش مشخصی ندارد؛ اجزای آن تنها در عمل و در لحظهٔ تعریف پدید میآیند، و هر تعریف دقیقی پیوستگی آن را میشکند.
۹
BY Critic channel
Warning: Undefined variable $i in /var/www/group-telegram/post.php on line 260
Share with your friend now:
group-telegram.com/criticchannel/4555