group-telegram.com/Gise_khiss/134460
Last Update:
دوست شهید
کاروان زیارتی مشهد مقدس – نوروز ۸۷
اتوبوس توی راه خراب شد. توی سربالایی گیر کرده بودیم و داشتیم عقب عقب بر می گشتیم. همه بچه ها ترسیده بودن! با مسئول اتوبوس رفتیم بین بچه ها که آرومشون کنیم. هر کسی یه چیزی می گفت. یکی ناراحت بود، یکی می خندید، یکی دیگه دعا می کرد.
نجمه قاسم پور کنار من بود، یه دفعه گفت: بچه ها یعنی میشه شهید بشیم؟ بچه ها خندیدن و گفتند : بابا شهادت کجا بود؟ دلت خوشه ها!
چهره اش آروم و جدی شد، گفت: اما اگه خدا بخواد، میشه و رفت سر جاش نشست. توی مراسم تشییع یادم به جمله قشنگش افتادم.
** سفر مشهد مشکل تنفسی داشتم ، تو حسینیه زیر اکسیژن خوابیده بودم . یه انتظاماتی مراقبم بود، بالای سرم نشسته بود، قرآن می خوند و گریه می کرد. برام حرف میزد، نمی فهمیدم چی میگه، حالم بد بود. فقط یه جملش یادمه، صبور باش، ما انتخاب شده ایم!
شنبه ۱۷ فروردین، درب دوم حسینیه دیدمش. تبسم قشنگی داشت و دوتا شاخه گل رز سرخ دستش بود. حالمو پرسید و گفت: این دوتا شاخه گل رو به نیت بچه های کانون خریدم، این یکی مال تو. بعدش گفت: حلالم کن، دیگه نمی بینمت! ناراحت شدم و گفتم: یعنی چی؟! مگه دیگه کانون نمیای؟ گفت: چرا، اما به دلم افتاده دیگه بچه های کانون رو نمی بینم. دیگه ندیدمش...
** بعد از مراسم مهدیه، دو تا از بچه های اتوبوس ما دیر اومدن، رفته بودن خرید! نجمه قاسم پور مسئول انتظامات بود، ازشون پرسید: چرا دیر اومدید؟ و نسبت به کارشون معترض شد. اون دوتا برخورد بدی کردن و تند حرف زدن، نجمه سرش رو انداخت زیرو ساکت شد. بعد از چند دقیقه رفتم و بهشون گفتم: بچه ها برخوردتون خوب نبود! نباید با زائر امام رضا این جوری حرف می زدین. برای امنیت و راحتی خودتون شرایط و قانون گذاشتن، برین عذر خواهی کنین! هنوز حرفام تموم نشده بود که نجمه اومد طرفمون، با خوش رویی گفت: بچه ها منو حلال کنید، یه وقت دلگیر نباشید! من باید وظیفم رو انجام بدم.
** زینب کوچولو خواهر نجمه می گفت: هروقت تو خونه چیزیم گم میشد، نجمه رو صدا میزدم تا بیاد برام پیدا کنه! حالا هم وقتی یه چیزیمو پیدا نمی کنم یهویی بی اختیار میگم: نجمه ! بیا! که یهویی یادم میاد...
روزی هم که رفته بودیم گلزار که می خواستن شهدا رو غسل بدن، داداش نجمه اومده بود دم در غسالخونه خواهرا نشسته بود و گریه میکرد و داد میزد نجمه بیا برام آب بیار! نجمه کجایی! بیا تشنمه!
بعدش خواهر کوچیکش که پیش ما وایساده بود می گفت آخه هر وقت داداشم تشنش میشد نجمه بهش آب میداد! همیشه نجمه براش آب میاورد!
** نجمه از نامحرم فراری بود. یه روز دارالرحمه بودیم گفت: آبجی من میخوام وقتی تو قبر بذارنم هیچ نا محرمی بالای سرم نباشه ...
** برادر شهیده نجمه قاسم پور مفاتیحی را آورد و داد دست آقای انجوی نژاد. بازش کرد. درست پشت جلد چیزی نوشته بود با این مضمون: چهل شب تا دیدار مهدی. با صدبار تلاوت آیه « بسم الله الرحمن الرحیم، رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق وجعلنی من لدنک سلطانا نصیرا .» امضاء نجمه قاسم پور
** ایشان ۴۰ روز قبل از شهادت خواب می بیند که تا۴۰ روز دیگر از دنیا می روند و دراین مدت به سایر اعضای خانه و برادران هم این مطلب را می گوید که آنها آن را به شوخی می گیرند و باخنده و مزاح جدی نمی گیرند و حتی خواهر بزرگتر شهیده هم خوابی مشابه آن را می بیند که در حرم امام رضا(ع) حضور داشتند و با نجمه و یکی از فرزندانش آنجا در حال خواندن قرآن بودند که یکی می آید و می گوید شماها تا ۴۰روز دیگر خواهید مرد بعد از اینکه این خواب را برای شهیده بیان می کند ایشان می گوید خدا نکند شما بمیرید شما بچه دارید ان شاءالله که من پیش مرگ شما می شوم!
هفت روز قبل از شهادت باز با خواهرش مرور می کند که چند روز دیگر تاپایان ۴۰ روز باقی مانده است که خواهرشان می گویند نمی دانم و ایشان می گوید می گوید ۷روز دیگر مانده است. و باز شهیده ۳روز قبل از حادثه و شهادت در خواب به اینگونه مژده داده می شود که او به گلزار شهدا رفته و شهیدی در خواب به او می فرماید: ۸ قبر شهید در کنار هم می باشد و نهمین قبر خالی است.
که این خواب را به برادرش می گوید و از او می خواهد که به دارالرحمه برود و تعبیر این خواب را بیابد که رویای صادقانه او در در روز تدفین شهدا اینگونه تعبیر شد که از یازده شهید روزهای نخست ۸ شهید از شهدای کانون را بخاک سپردند و ایشان نهمین شهید دفن شده در کنار آنها بود زیرا که شهید دهم یعنی شهید نوروزی را به قبرستان کشن و شهید علوی را به لامرد انتقال دادند و تدفین کردند.
BY #با_ولایت_تا_شهادت🌷
Warning: Undefined variable $i in /var/www/group-telegram/post.php on line 260
Share with your friend now:
group-telegram.com/Gise_khiss/134460