group-telegram.com/Afa_Gh/6462
Last Update:
#داستان_کوتاه
#پل_معلق
#الیس_مونرو
#قسمت_سیزدهم
هلن با صدای بلند به او گفت: «میوریل یادش رفته که قرار بوده کفشای مَنو بیاره. دیشب بهش تلفن زدم و گفتم، ولی باز یادش رفت، واسه همین آقای لاکلی۱۰ مَنو آورده که اونا رو بردارم.»
زن هم چاق بود، البته نه به چاقی شوهرش. موموی۱۱ صورتیرنگی پوشیده بود که رویَش خورشیدهای آزتک داشت و موهایش رگههای طلایی داشت. با وقار و روی گشاده، از روی شنها آمد این طرف. نیل چرخید و خودش را معرفی کرد. بعد او را آورد کنار ماشین و جینی را معرفی کرد.
زن گفت «از ملاقات شما خوشوقتم. شما همان خانمی هستید که حالش زیاد خوب نیست؟»
جینی گفت: «من حالم خوب است.»
«خُب، حالا که اینجایید، بهتر است بیایید تو. توی این گرما نمانید.»
مرد نزدیکتر آمده بود. گفت: «ما آنتو، تهویهٔ مطبوع داریم.» داشت ماشین را برانداز میکرد و نگاهش، در عین مهربانی، تحقیرآمیز بود.
جینی گفت: «ما فقط آمدهایم آن کفشها را برداریم.»
زن که اسمش جون بود، گفت: «حالا که اینجایید، باید بیایید تو.» میخندید، انگار امتناع آنها از تو رفتن، شوخیِ شرمآوری باشد. «بیایید تو و کمی استراحت کنید.»
نیل گفت: «نمیخواهیم مزاحم شامتان بشویم.»
مت گفت: «ما شاممان را خوردهایم. زود شام میخوریم.»
جون گفت: «ولی چند جور چیلی مانده. باید بیایید تو و کمک کنید آن چیلیها را تمام کنیم.»
جینی گفت: «خیلی متشکرم. ولی گمان نمیکنم بتوانم چیزی بخورم. وقتی هوا اینقدر گرم است، اصلاً اشتها ندارم.»
ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم
https://www.group-telegram.com/id/Afa_Gh.com
BY آفاق

Share with your friend now:
group-telegram.com/Afa_Gh/6462