Telegram Group & Telegram Channel
✿﷽ꙮ✿ꙮ✿ꙮ✿ꙮ✿

🕊بندگی‌در اوج‌طوفان‌بلا🕊

🍁🍂🍁─┅─═ঊঈ🍁
📜داستانی واقعی از مردی کربلایی ساکن در قم:
🍁🍂🍁─┅─═ঊঈ🍁


❖مرد عرب میانسالی در مسجد می آمد که نورانی و مهربان اما شکسته بود. به زور راه می رفت و نمی توانست حتی درست بلند و برخاست شود.

❖با من کمی انس داشت و وقتی مرا می دید به وجد می آمد. از اینکه می دید من در این سن جوانی اینقدر با درد و به زحمت رکوع و سجده می روم خیلی ابراز ناراحتی می کرد.

❖روزی به من گفت دوست دارم شما خانه ام بیایی. قبول کردم و آدرس گرفتم.

❖شب ساعت 19 رفتم. در زدم کمی طول کشید تا با آن حالش در را باز کند.

❖در را که باز کرد دیدم چشمانش خیس اشک است. دلم لرزید. چه شده؟ چرا با چشم خیس به استقبال من آمده؟

❖تمام خانه اش 15 متر بود!
تعارفم کرد بنشینم.
نشستم و او شروع کرد به درد دل کردن.

•••گفت:من اینجا تنها زندگی می کنم

البته تنها نبودم اما تنها شدم. این عکس که می بینی بر دیوار زده ام عکس دخترم هست.

❖من که به عکس نامحرم نگاه نمی کردم، مردد شدم نگاه بکنم که بدش نیاید یا نگاه نکنم مثل همیشه. دیدم خیلی دلش شکسته است و چون دارد عکس را نشانم می دهد اگر نگاه نکنم شاید بیشتر بشکند. برای همین نیم نگاهی به عکس انداختم فقط به اندازه ای که چشمم به عکس بیفتد و سریع نگاهم را برگردانم.

❖در همان نیم نگاه دختری کاملاً محجب و بسیار زیبا دیدم.
آنقدر آن عکس محجوب و با حیا و نورانی بود، که حتم داشتم هر کسی چنین دختری را از دست بدهد، کمرش می شکند.

●●● پیرمرد ادامه داد: این دخترم دانشجو بود. هر روز به دانشگاه می رفت.

•••آن روز هم به دانشگاه رفته بود. روزه بود. نزدیک افطار که کلاسش تمام شده و از دانشگاه بیرون آمد به دوستانش گفت: من بروم از آن طرف خیابان یک آب میوه بگیرم افطار کنم برگردم.

✿ اما تا به وسط خیابان رسید، ماشینی شاستی بلند که در حال فرار از تعقیب پلیس بود با سرعتی بسیار بالا به دخترم زد و چادرش لای چرخهای ماشین پیچید و با آن سرعت بسیار بالایی که داشت تمام جسم دخترم دور چرخش پیچید و چند کیلومتر جلوتر ماشین را متوقف نمود و فرار کرد.

✿شب هنگام بود. خیلی نگران بودم. چرا دخترم نمی آید. پس دخترم کجاست. من هم که در ایران غریبم به کجا مراجعه کنم/ از کی بپرسم؟

✿بالاخره خودشان زنگ زدن. از بیمارستان. گفتند نگران نباشید دخترتان تصادف کرده.
✿من با مادرش رفتیم بیمارستان ما را به اتاق دکتری بردند... او مدام از این شاخه به آن شاخه می شد. هر چه می گفتم خوب دخترم کجاست... جواب درستی نمی داد. تا آخرش گفت دختر شما فوت کرده. گفتم می خواهم جسدش را ببینم. چرا جسمش را هم از من مخفی می کنید؟

✿گفت شما طاقت دیدنش را ندارید. گفتم من پدرش هستم بزرگش کردم هزار آرزو برای آینده اش داشتم. چطور بدنش را نبینم؟

✿من را به اتاقی بردند که یک پلاستیک سیاه زباله روی تخت بود و گفتند این دختر شماست!!! تکه هایش را توانستیم از لای چرخ های آن ماشین جمع کنیم.

✿نه!!! خدایا این دختر زیبا و مومن من است؟! این همان دختری است که دیروز با لبخند همیشگیش با دهان روزه از من خداحافظی کرد و مرا برای دیدن دوباره اش به غروب وعده داد؟!

✿پس کو سرش؟ کو دستهایش؟ کو صورت زیبایش؟ خدایا کجایش را در آغوش بکشم؟ بغل کردن این کیسه زباله چطور می تواند مرا آرام کند؟!

✿از خود بیخود شدم... سرم را به دیوار کوبیدم و باز کوبیدم و باز کوبیدم تا آمدند مرا گرفتند و آرامم کردند. اما همسرم به اینجا نکشید. وقتی کیسه زباله را دید در جا به کما رفت.

✿ فردایش قرار مراسم دفن بود. دختر دومم که 13 سالش بود هنوز هیچ نمی دانست. به او گفتم کسی از اقوام فوت کرده می روم و می آیم. گفت: بابا پس مادر و خواهر کجا هستند؟!
⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣



group-telegram.com/sistanymogtahed/5088
Create:
Last Update:

✿﷽ꙮ✿ꙮ✿ꙮ✿ꙮ✿

🕊بندگی‌در اوج‌طوفان‌بلا🕊

🍁🍂🍁─┅─═ঊঈ🍁
📜داستانی واقعی از مردی کربلایی ساکن در قم:
🍁🍂🍁─┅─═ঊঈ🍁


❖مرد عرب میانسالی در مسجد می آمد که نورانی و مهربان اما شکسته بود. به زور راه می رفت و نمی توانست حتی درست بلند و برخاست شود.

❖با من کمی انس داشت و وقتی مرا می دید به وجد می آمد. از اینکه می دید من در این سن جوانی اینقدر با درد و به زحمت رکوع و سجده می روم خیلی ابراز ناراحتی می کرد.

❖روزی به من گفت دوست دارم شما خانه ام بیایی. قبول کردم و آدرس گرفتم.

❖شب ساعت 19 رفتم. در زدم کمی طول کشید تا با آن حالش در را باز کند.

❖در را که باز کرد دیدم چشمانش خیس اشک است. دلم لرزید. چه شده؟ چرا با چشم خیس به استقبال من آمده؟

❖تمام خانه اش 15 متر بود!
تعارفم کرد بنشینم.
نشستم و او شروع کرد به درد دل کردن.

•••گفت:من اینجا تنها زندگی می کنم

البته تنها نبودم اما تنها شدم. این عکس که می بینی بر دیوار زده ام عکس دخترم هست.

❖من که به عکس نامحرم نگاه نمی کردم، مردد شدم نگاه بکنم که بدش نیاید یا نگاه نکنم مثل همیشه. دیدم خیلی دلش شکسته است و چون دارد عکس را نشانم می دهد اگر نگاه نکنم شاید بیشتر بشکند. برای همین نیم نگاهی به عکس انداختم فقط به اندازه ای که چشمم به عکس بیفتد و سریع نگاهم را برگردانم.

❖در همان نیم نگاه دختری کاملاً محجب و بسیار زیبا دیدم.
آنقدر آن عکس محجوب و با حیا و نورانی بود، که حتم داشتم هر کسی چنین دختری را از دست بدهد، کمرش می شکند.

●●● پیرمرد ادامه داد: این دخترم دانشجو بود. هر روز به دانشگاه می رفت.

•••آن روز هم به دانشگاه رفته بود. روزه بود. نزدیک افطار که کلاسش تمام شده و از دانشگاه بیرون آمد به دوستانش گفت: من بروم از آن طرف خیابان یک آب میوه بگیرم افطار کنم برگردم.

✿ اما تا به وسط خیابان رسید، ماشینی شاستی بلند که در حال فرار از تعقیب پلیس بود با سرعتی بسیار بالا به دخترم زد و چادرش لای چرخهای ماشین پیچید و با آن سرعت بسیار بالایی که داشت تمام جسم دخترم دور چرخش پیچید و چند کیلومتر جلوتر ماشین را متوقف نمود و فرار کرد.

✿شب هنگام بود. خیلی نگران بودم. چرا دخترم نمی آید. پس دخترم کجاست. من هم که در ایران غریبم به کجا مراجعه کنم/ از کی بپرسم؟

✿بالاخره خودشان زنگ زدن. از بیمارستان. گفتند نگران نباشید دخترتان تصادف کرده.
✿من با مادرش رفتیم بیمارستان ما را به اتاق دکتری بردند... او مدام از این شاخه به آن شاخه می شد. هر چه می گفتم خوب دخترم کجاست... جواب درستی نمی داد. تا آخرش گفت دختر شما فوت کرده. گفتم می خواهم جسدش را ببینم. چرا جسمش را هم از من مخفی می کنید؟

✿گفت شما طاقت دیدنش را ندارید. گفتم من پدرش هستم بزرگش کردم هزار آرزو برای آینده اش داشتم. چطور بدنش را نبینم؟

✿من را به اتاقی بردند که یک پلاستیک سیاه زباله روی تخت بود و گفتند این دختر شماست!!! تکه هایش را توانستیم از لای چرخ های آن ماشین جمع کنیم.

✿نه!!! خدایا این دختر زیبا و مومن من است؟! این همان دختری است که دیروز با لبخند همیشگیش با دهان روزه از من خداحافظی کرد و مرا برای دیدن دوباره اش به غروب وعده داد؟!

✿پس کو سرش؟ کو دستهایش؟ کو صورت زیبایش؟ خدایا کجایش را در آغوش بکشم؟ بغل کردن این کیسه زباله چطور می تواند مرا آرام کند؟!

✿از خود بیخود شدم... سرم را به دیوار کوبیدم و باز کوبیدم و باز کوبیدم تا آمدند مرا گرفتند و آرامم کردند. اما همسرم به اینجا نکشید. وقتی کیسه زباله را دید در جا به کما رفت.

✿ فردایش قرار مراسم دفن بود. دختر دومم که 13 سالش بود هنوز هیچ نمی دانست. به او گفتم کسی از اقوام فوت کرده می روم و می آیم. گفت: بابا پس مادر و خواهر کجا هستند؟!
⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣●⇣

BY شکست مدعی یمانی


Warning: Undefined variable $i in /var/www/group-telegram/post.php on line 260

Share with your friend now:
group-telegram.com/sistanymogtahed/5088

View MORE
Open in Telegram


Telegram | DID YOU KNOW?

Date: |

Since its launch in 2013, Telegram has grown from a simple messaging app to a broadcast network. Its user base isn’t as vast as WhatsApp’s, and its broadcast platform is a fraction the size of Twitter, but it’s nonetheless showing its use. While Telegram has been embroiled in controversy for much of its life, it has become a vital source of communication during the invasion of Ukraine. But, if all of this is new to you, let us explain, dear friends, what on Earth a Telegram is meant to be, and why you should, or should not, need to care. In this regard, Sebi collaborated with the Telecom Regulatory Authority of India (TRAI) to reduce the vulnerability of the securities market to manipulation through misuse of mass communication medium like bulk SMS. Asked about its stance on disinformation, Telegram spokesperson Remi Vaughn told AFP: "As noted by our CEO, the sheer volume of information being shared on channels makes it extremely difficult to verify, so it's important that users double-check what they read." Elsewhere, version 8.6 of Telegram integrates the in-app camera option into the gallery, while a new navigation bar gives quick access to photos, files, location sharing, and more. The regulator said it had received information that messages containing stock tips and other investment advice with respect to selected listed companies are being widely circulated through websites and social media platforms such as Telegram, Facebook, WhatsApp and Instagram.
from sa


Telegram شکست مدعی یمانی
FROM American