group-telegram.com/zirebaranyadeyar/89555
Last Update:
من آن قوی پریشان گشته در امواجِ طوفانم شبیه ساحلِ درمانده از موجِ خروشانم
همان تنهاترین مردِ بیابانهای سرگردان
شبیه اشکهای دانه دانه زیرِ بارانم
منم نیلوفر آبی که در اندیشهی آبم
ولی جا ماندهام اینجا درونِ قابِ گلدانم
خمارو مستو لایعقل گرفتم دامنِ دلبر
که من مستوپریشان گشته ازگیسویحیرانم
خیال دیدنت امشب مرا دیوانهتر کرده
کمی مجنونتر از دیشب در این دنیای ویرانم
منم آن شاعرِ تنها میان کوچههای شهر
برای دیدنت ای عشق اسیرِ این خیابانم
به جرم عاشقی ما را دخیلِ چاه غم کردند
و من عاشقترین شاعر در این چاه بیابانم
کمی آهستهتر جانا مدارا کن که بیمارم
منآندرمانده ازخویشم کهازخویشمگریزانم
تو میخندی به احوالم و میدانم که میدانی که چون شمعی فروزان گشته اما رو به پایانم
به طوفان نظرگاهی دلم را خوب میبردی
ولی حالا نشسته بر در دکان رندانم
تو شمع محفلیو من چو پروانه به گِردِ تو
تو روشن میشوی و من بسانِ شمع سوزانم
به آیینه بگو امشب که دل در بند دیگر نِه
کهمنازعشقِاینخوبانپریشان همچومرغانم
محسن_شکراللهی
🥀
BY زیرباران ☔️
Warning: Undefined variable $i in /var/www/group-telegram/post.php on line 260
Share with your friend now:
group-telegram.com/zirebaranyadeyar/89555