group-telegram.com/Afa_Gh/6451
Last Update:
#داستان_کوتاه
#پل_معلق
#الیس_مونرو
#قسمت_دوازدهم
هلن سرشان فریاد زد که: خفه شوند. که: بخوابند زمین. که: گورشان را گم کنند. گفت: «لازم نیست غیر از پینتو، نگران هیچ کدومشون باشین. اون دوتای دیگه از اون بیبخارها هستن.»
در محوطهٔ وسیعی توقف کردند که شکل مشخصی نداشت و کفَش شن ریخته بودند. یک طرف، یک اصطبل یا انبار لوازم بود با سقفی حلبی و در یک سمت آن، کنار مزرعهٔ ذرت، خانهٔ روستایی متروکی بود. خانهای که حالا در آن سکونت داشتند، یک کاراوان بود، تر و تمیز با ایوان و سایهبان و باغچهٔ گلی که حصارش به نردهٔ اسباببازی شباهت داشت. کاروان و باغچهاش، ظاهر بیعیب و تر و تمیزی داشتند، ولی بقیهٔ آن محوطه، مملو از چیزهایی بود که شاید به دردی میخوردند یا صرفاً آنها را انداخته بودند آنجا که زنگ بزنند و بپوسند.
هلن پریده بود بیرون و داشت سگها را میزد، ولی مدام از دستش در میرفتند و به طرف ماشین خیز برمیداشتند و پارس میکردند تا آن که مردی از انبار بیرون آمد و صدایشان کرد. تهدیدها و اسمهایی که با صدای بلند بر زبان میآورد، برای جینی نامفهوم بودند، ولی سگها ساکت شدند.
جینی کلاهش را گذاشت سرش. تمام این مدت آن را توی دستش نگه داشته بود.
هلن گفت: «فقط میخوان خودی نشون بِدن.» نیل هم پیاده شده بود و داشت با لحن قاطعی با سگها حرف میزد و مردی که از انبار آمده بود بیرون، جلو آمد. تیشرتِ بنفشی به تن داشت که خیسِ عرق بود و به سینه و شکمش چسبیده بود. آنقدر چاق بود که سینه داشت، و نافش مثل ناف زنِ حامله بیرون زده بود.
نیل با دستِ دراز کرده رفت طرف او. مرد کف دستش را به شلوارش مالید، خندید و با نیل دست داد. جینی حرفهایشان را نمیشنید. زنی از کاراوان آمد بیرون و دروازهٔ اسباببازی را باز کرد و چفت آن را پشت سرش انداخت.
ادامه دارد...
#باهم_کتاب_بخوانیم
https://www.group-telegram.com/us/Afa_Gh.com
BY آفاق

Share with your friend now:
group-telegram.com/Afa_Gh/6451